دعوتنامه
-
تاریخ: 1398/11/5 ساعت: 2:21
وضعیت قرمز است.اگر دوست داشتی دوباره سراغ من بیا.آدرس عوض نشده.پنجره سوم از پایین.بالای تیر چراغ برق.منتظرم.قلبم اذیت میکند.باید دکتر بروم.بیا و نترسان.سر زده نیا.خبر بده.قبل از اینکه پایت را از زیر پ
عقبگرد
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
تنها کرگدن ها بازمیگردند و برای گذشتگان سری تکان میدهندبا دست راست آب میریخت و با کف دست چپ سنگ را میشست. آنکه میشست مادرم و آنکه زیر سنگ خفته، پدرم. انگشتم را روی منحنی های کنده کاری شده کشیدم. انگشت
دایره
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
قرص هام را دیگر در جیب میگذارمقرص های بسم اللهکه از دیو و دد ملولمصبح، قرص قرمزکمی متمایل به نارنجی که بخوابمسر ظهر، سبز یا آبی (بستگی به کارخانه تولید کننده دارد)که مارهای روی شانه هایم بخوابندو قرصِ شب، که بی هیچ خجالتی سیاه استهنگام بیرون آمدنِ اژدها از دهانمتا صبح که دوباره قرص قرمزبسم الله
چارفصل
-
تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:38
"لا اعبُدُ ما تَعبدون"فصل اول،به اولین نفرصدایی که باید می شنیدم،رسید.تایید می کنم.شنیدم هم.صدای روزهایی که گذشت و دیدیم.دایره هایی که می خندیم.دایره ای که در آن چیزی می نویسیم.آوازی می خوانیم یا حرفی
نامه دوازدهم
-
تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:38
شماره دوازده از مجموعه نامه هایی برای دیار فیروز میرزاییبله دیار. امشب هم منم. کرخت. تمام روز مسکن و خواب.یک سَری به بیرون و منگ نشسته در ماشین کرایهای تا خانه.صدای ضجّه دختر بچه ای پشت ترافیک و موسی
نامه هشتم
-
تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:38
شماره هشت از مجموعه نامه هایی برای دیار فیروز میرزاییدیار باید از همین موسیقی که متشکل از چند آکورد و صدای آدمهای رفته ست، برات بنویسم.همین که ادغام شده با سیاهی شبهای واقعا کثیفِ تهران و نورهای قرمز
نامه سیزدهم
-
تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:38
شماره سیزده از مجموعه نامه هایی برای دیار فیروز میرزایی رستاخیز دستهای از آستین بیرون آمده.کف دستها همه رو به بالا و کرخت. همه سوزنی در رگ. دستهای چاق و لاغر. سفید و سبزه.یکی در میان و چپانده شده در ا
لامیان
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
«تو خیلی خاشی، خاش تر از سوره ی کُل هوالله»* اگر تا به حال از ویفر شکلاتی های مثلثی، از نوع متساوی الساقین حرفی به میان نیاوردم، متاسفم. ملال بود که در این شش سال، من را از هفده به بیست و سه هدایت کرد
از «بِیب» ها سرودن
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
به آن که ندید از کج و کولِگیِ تمام ِ «بِیب» هایی که به اولاد ذکور خلق چسباندم،شرمنده ام.«بِیب» هایی با لهجه خاورمیانه ای و چرب،انگار که شیره از گوشفیل یا زولبیا بچکد و صدای اذان بپیچد و بعدش هم،ربنا،ا
و تمتعهُ فیها طویلا
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
بااحترام،به زخم ها من را گاز زده بودند و شیطان آمده بود عیادت.نصفم نبود.کسی مرا گاز زده و جای دندانش هم مانده بود.دست بردم و با شیارهای ایجاد شده که جای گاز بود و هنوز خون داشت بازی کردم.من بازی با زخ
پزیتیو،نگاتیو
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
« شاعر کیست؟ آنکه میافریند،ترجمه میکند،تصحیح میکند یا آنکه دروغ می گوید؟» اول، دَملحظهای خوش،پائین رفت با تو که سریع رد شدی،بوسیدمت. دوم، بازدمبرت گرداندم به همان جا که بودی،سیاه و سفید شدی.
فرار به جلو
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
به مفهومی که این روزها تمام این بو ها را میدهد دیگر دلخور هم نیستم عزیزجان.دقیقا متنفرم.متنفر و فراری.از هرکس و هرچیز که شبیه به توست فراری ام.هر کس که تو را دوست دارد.هر کس که بوی تو میدهد.تویی که یع
چارخلا
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
اخطار:این نوشته ممکن است حاوی کلماتی باشد که حالتان را بهم بزند. ریدن به مثابه رفتارِ ترس زده دستشوییِ اول:خانه خودمان مهمانی خانوادگی.پناه میبرم به کاسه توالت، از شرِ خودِ رانده شده ام.خودِ رانده شده
جخ
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
«از شما دست نمیشویَم/ای روزهای خوش*» مرا از گوشهی دیوارکه مادرم خواب خرس میبیند و ناله میکند،به صبح و پیتزای هفت هزار تومانی خیابان جمهوری بشارت دهیدبه سیگار؛ پشت موتور هایی که خیابان ولیعصر را بر
رَف
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
رو نوشت به شروین خراسانزاد که خوانده و میخواندچیزی از رفِ حمام پایین افتاد و صداش بلند. من به حرفی که دم ظهر،کسی از ضررهای قهوه فوری میگفت فکر میکردم که پاره شد و سیاهی برگشت. لحظه ای به زندگی واقعی.
صور که بدمد
-
تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 10:50
همین که فقط بماند در یاد که چه دیده ام. که روزی پیراهنم را به دختر کوتاه قدی بدهم« ببخشید، لباسامون فکر کنم جا به جا شده خانم»دختر کوتاه قد گفت و خجالت زده لخت شد و لباس گشاد و بلندش را داد به من. لبا
رجیم
-
تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 5:58
«هرآنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود، هرآنچه مقدس است دنیوی میگردد و انسانها در نهایت ناگزیر میشوند تا با شرایط واقعی زندگی و مناسبات خود با همنوعانشان، رو در رو شوند.» مارکس/انگلساولاین چهارشنبه سوری حتی یک لحظه به آرزوهام فکر نکردم و بیشتر به گناهانم فکر کردم.اگر همه ی افسانه های مادر...
مرئی شدن در روزهای آخر سال
-
تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 5:58
به لحظه های بی اهمیتِ سالهایی که گذشتاولین کسی که بعد از یک سال و خورده ای نگاه کردن به خیابون از پشت شیشه های کافه،متوجه من شد، حامد بود. اون توی عینک فروشی رو به روی کافه ی ما کار میکرد. کافه طبقه دوم بود و دیوارِ خارجی نداشت. شیشه بود. شیشه ها درواقع ویترینِ مانتو فروشی ای بودن که مال مستاجر قبلی...
نوظهور
-
تاریخ: 1397/2/2 ساعت: 5:58
به شروین خراسانزادکاش شب ها موضوع بهتری برای فکر کردن داشتم جز مرگ. یاد خاطرات بابک از شیفت های بیمارستانش می افتم. میگفت اکثر آدمهایی که ازش میپرسیدن:«دکتر من دارم می میرم؟» مرده ن.چهار ستون بدنم میلرزید و بابک به راحتی شنیسل سرخ می کرد. من بیست و دو ساله ام و بارها به آدم های مختلفی گفته م که ترجی...
یه تیکه از یه داستانی که الان از خودم پرسیدم چرا کاملش نکردم؟
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 22:34
-پنیر دودی یه کم تو یخچال مونده.یه شیشه آبجو هم هس.غیر اون هیچی ندارم.میتونی زنگ بزنی غذا بیارن.شماره رستورانا با اشتراکاشون تو کشو دومیِ اینه...ایناها.اینجاست.میتونیم اگه دیدی حالشو نداری تا هارملین بری،بمونی همینجا صبر کنی بیام ناهارو با هم بخوریم بعد بری.یه کم خودشو تو آینه ورانداز کرد و دامنشو ص...