خرید بک لینک
شماره هشت از مجموعه نامه هایی برای دیار فیروز میرزایی

دیار باید از همین موسیقی که متشکل از چند آکورد و صدای آدمهای رفته ست، برات بنویسم.همین که ادغام شده با سیاهی شبهای واقعا کثیفِ تهران و نورهای قرمز و همه ی مغز و زبان های سبزِ چشمک زن.آه از رفتگان و دیده نشدگانی که پشت چراغ قرمز، هر شب جواب «شرمنده، بخدا نقد ندارم» از من میشنوند.دوباره دیدمت در خواب.از لای ستونها میگذشتی. با دوستت که درست نمیدیدم.به سمتم برگشتی، نگاهم کردی. مثل همان عکس پرونده ات نگاهم کردی.دست بر شانه م گذاشتی. گفتی «تو پسرخاله های من رو میشناسی. پسر خاله هام تو رو میشناسن» و فورا دور شدی.

از من متنفری دیار. میدانم. به جانم افتاده ای که سوراخم کنی. میکنی هم. به یاد میایی چند روز یکبار و میروی.بازویم درد میگیرد. انگار هنگام چرتِ بد موقعِ روی مبل، زیرم مانده باشد. توان نیست دیار. توان برداشتن چیزی با وزن متوسط حتی. دیروز دکتر آمپول تقویتی داد. نمیزنم. بیدار که میشوم، توان تکان خوردن ندارم. باید دقایقی خودم را آماده بیداری کنم که سخت است هم. دوباره چشم ها سنگین تر. دوباره خواب. دوباره گچ بری های بالای سر تا نور به وسط فرش اتاق برسد. این صدا که میشنوم دیار و قطع هم نمیشود چیست؟ چند آکورد و صدای آدمهای رفته که ادغام با نور شب کثیف و سنگ کاری های زشت اتوبان شده. من اینجا را دوست ندارم دیار. باید از راه پسرخاله هات، حرف با تو بزنم. پسرخاله هات کجایند؟

پ. ن: بگو که موسیقی را برات بفرستم. این نامه با صدای همان که گفتم پرشده و هنوز هم صداش از لای جملات میچکد.

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: چهارشنبه 15 خرداد 1398 ساعت: 20:38

صفحه بندی