Mou chis kani ti zoei mou diskoli
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 23:38
Mou chis kani ti zoei mou diskoli هر بار مشت به صورتت زدم، لب خونیت را بوسیدم و به این امید که اینبار دیگر پیدات نشود. شد. نمیگذاری ترکات کنم. دیدنت برایم مضر. دیدنت برایم نفس. ترک عادتت خوب و مثل هروئین حالا دوباره. جایی در یک جهان موازی ولی داری ساز میزنی و من هنوز بیدار نشدهام. این همه زی...
«هی به خودم میگم، نمیگذره»
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 23:38
«هی به خودم میگم، نمیگذره» من را یاد میل به بقا و غریزه میاندازد دیگر. سرم گرم خودم و سالی که گذشت و حالا بیا حانیک. سرت را بگذار روی شانهاش و دماغ در گردن. بو بکش. دستش که هر سه چهار سال خستهتر میشود و آن مشت را باز و بستهی بیشتر که ساز. هر سه سال یکبار که سلام و که زندگی بیرونتر میرود ا...
Bekledim de gelmedin
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 23:38
خودم رو زدهم به نفهمی. یه جای امن دارم گوشه ذهنم، منو یاد کمد دیواریای میندازه که سه چهار سالگی توش جا میشدم و عروسکهام هم. بابام که داد میزد سر ننهم میرفتم توش در رو میبستم و یه لایه نور از اون لا میزد رو خودم و هستی و پلنگصورتی و هپی خرگوش قرمز و دوگدوگ پنگوئن و هوشیلل. هستی نصف پاها...
Kara toprak
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 23:38
Kara toprak کار خوب بود. باورم نمیشد. همه ازش حرف میزدن. فکرش رو هم نمیکردم. خوب بود. خیلی خوب بود. ولی دلم رفت و دوباره شکست و برگشت. دستم سرد. پام سرد. خونه جنگ. چه بدونم. یه خونه کاش داشتم بزرگ. حانیک تو با لَختیِ دست پارسال جنگیدی. حانیک تو حالا میدونی اتوبوس جای خطرناک نیست. چرا چیدههای پن...
خردهکیر
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 23:38
خردهکیر دختره همونطور که داشت آبجوش رو سیپ میزد، لپهاش گل انداخته از سونای بغل که رفته بودیم، گفت اینستاگرام این حس رو میه انگار میتونی هرکسی که بخوای باشی. دستکم تو اون اسکرین. من هم که خردهکیر تو مغزم به قول خوزه. از جنگ و کشتار دی بگیر تا کردیت و همون لحظه آخر قبل خواب که انگار هیچکس جز ن...
کاتیناکی مو یا سنا
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 23:38
کاتیناکی مو یا سنا نوشته بودم «ثاسپاسو کوپِس یادا لویا پوپس»و منتظر نبودم کسی چیزی بگه. یهو ولی جواب گرفتم «که پوتیرا گا گیا دا بیگرالو گا گیا» قصه کشید به نگرونیِ نهُِ شب وسط هفته و تیشرت و مسواک نویی رو که از جعبه درآورد و داد به من. صبح دیدم صدای کازانتزیدیس میاد و بوی غذا. روغن زیتون از کالاماتا...
دولدور عشقین شربت کیمی ور ایچیم
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 23:38
این شهر یه چیز رو میگیره و چیز دیگهای میده بهت. البته که باقی شهر ها هم همین. ولی این شهر چیزی رو که میکشه، شیرهی زندهگی منه دیگه. دشمن معصومیت و سادهگی لحظهای. از بین برندهی هر مد و ایخو و مقام. این گه رو بذاری کنار و تمرین کنی. چند وقته کسی که میشناسم تمرین نکرده؟ از همه خسته و همه هم هر...
-
تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 22:53
ننهباجی رفت. مادرِ مامانم. مامان تا تهِ سفر غصهی مادرش را خورد تا رسید تهران و -دستکم به من گفتند که- دیدار آخر را کرد و سپردندش به خاک. دو ساعت قبلِ اینکه بروم تا همین الان که نصفهشب است، یک جای تخمی ظرف بشورم، خبرش به من رسید. حالا در تراموا "هیوا زری" گوش میدهم و گریهام هم نمیآید. موهایم بوی کثاف...
قرار
-
تاریخ: 1401/12/24 ساعت: 20:02
دوستام آفتابِ مانده بر پوست است که نه از سرِ آفتاب گرفتن، که از سر آفتاب سوختن به قرمزی زده. همان پای برهنه و یک تاج گلِ نسبتا پلاسیده بر سر. همان بار اول که ترانهی "زنِ مو قهوهایِ خانهخراب" به گوشم رسید، فهمیدم میخواهم چه کنم. من نه دوست و نه خانه و نه هیچ، که گذر. "دور" همانجاست. به "دور" نزدیک می...
چیز دگر
-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 14:01
"خودت میدانی به تو که میرسد دیوانه میشوم. دیگر آمدی و دیدی هم. نه جایی برایت دارم و نه حوصلهای و نه وقتی. تنها همان خونِ گرم که به پوستِ یخ زدهام میدود و از سفیدیِ شرابِ ریخته نیست، که از دیدن روی ماهت. از تو متنفرم. عاشق توام. چقدر حوصلهات نیست و چه هست. در خوابم لای پارچههای حریرِ شیری رنگ میدوم و...
از نامهها به ذبیح
-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 14:01
"مستم. مستم و خیالجمع. کسی و یا موضوعی نیست که حتما نیاز به مستی باشد تا دربارهاش حرف بزنم. به قدری مست هستم که چیز نابجایی به کسی بگویم، اما کسی دیگر نیست، یا بالعکس، هیچ موضوعی دیگر آنقدرها نابجا و عجیب نیست. هر نامربوطی به هرکس مربوط میشود. یادم به بیست سالگیست که بخاطر اثر شراب خانگیهای آب زرشکس...
شماره هفتاد و نه
-
تاریخ: 1401/7/30 ساعت: 10:31
روستوک. خانهی کارا. گوشی در دستم. نوشتم "خوشگله اینورا نمیای؟" جواب داد: "آره اتفاقا اخیرا خیلی بهت فکر میکنم. نمیشه تو بیای؟" من که وضعم مشخص. شلوغ و پیچیده و بیخودی درهم. نوشتم "حالا که اصلا بیرونِ شهرم. پس هیچ" آدمها را کلافه میکنم. گوشی را گذاشتم روی میز و کارا از حمام داد زد که میرود ورزش و بعد...
"پرندهی من"
-
تاریخ: 1401/7/30 ساعت: 10:31
بیمار و کمخوابیده، روی کاناپه جوری دراز کشیدهام که سر و کتفهایم کاملا عمودی نشوند تا هم محتوایی که روی تلویزیون میافتد را بتوانم ببینم و هم از سرفهی بیشتر جلوگیری کنم. شب قبل که جان از سوراخهایم بیرون آمد. روی تلویزیون هم که بیست و چهار ساعت پیگیری ایران. که چه گفت و کجا چه شد. گریهای و فین فینی و س...
پرومته در زنجیر
-
تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 19:47
دو سال تمام هر روز ششتا قرص میانداختم بالا. قرصهای سنگین و اعتیادآوری که روانپزشک کلاهبردارم مثل نقل و نبات برایم مینوشت. هر ماه هم یک مرض جدید برایم پیدا میکرد. از اختلال اضطراب شروع کرد تا رسید به بدترین. دفتر خاطرات آن دو سال را توی چمدان مهاجرتم گذاشتم که هیچوقت یادم نرود دیگر از تابستان نود و ش...
لطفا فاصله را رعایت کنید
-
تاریخ: 1401/2/9 ساعت: 13:09
خوشحال که نمیشوم وقتی اذیتی. بعد از مدتها سکوت، خبری از خودت دادی که: "اینجا هم زندگی سختتر شده و خوب شد رفتی" خوب که شد. من هم خوبم. دلتنگی حتی کمی برای این "هیچچیز" که بین ما بود زیاد است. دلم تنگ نشده، یادت اما هستم. کم و بیش. وقتی پررنگی جد و آبادم را میگایی. هربار نزدیک بودی یک داستان اضافی و و...
اروتیکا
-
تاریخ: 1401/2/9 ساعت: 13:09
حاوی اطلاعات که چه عرض کنم، اعترافات و گلایههای شخصی و لزج. دوست داشتم جایی ثبتش کنم و کسی بداند. هر چه آشنا تر باشید احتمال اینکه رمز این گه را بدانید و بهتان بگویم کمتر است. باقی میتوانید از خودم بپرسید یا جزو دستهای از دوستانم باشید که میدانند کدام کتاب از "ک.ر" را اخیرا خواندهام و دوست داشتهام.
صونا
-
تاریخ: 1399/10/23 ساعت: 21:06
« سلام خوبیاسم صونا رو دیدم بین متن های قشنگتازش خبری داری؟» این کامنتی بود که برایم نوشته شده. چند روز پیش. خواستم بگویم نه. صونا را سالها ندیدم و متاسفانه دیگر هم نمیتوانم ببینم. کامنت تو باعث شد م
ریوِرس کاپ
-
تاریخ: 1399/10/23 ساعت: 21:06
«از مجموعه نامه ها به نوید» نوید گرامیآخر از گریه به مادرم پناه بردم. نشستم گریه کردم که چرا حالم بد است و خوب هم نمیشود. منتظر روزهای نامعلومِ آیندهام که نمیآیند و هر روز دورتر میشوند و من به هر
ینی هیچی
-
تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 0:20
« خوش اومدی حانیک» امروز به زعم آقای کاف عین، ابدا روز مناسبی برای دیدار نبود. چشم باز کرد و من بالای سرش.دوباره.بعد از هفت سال. نومید کننده بود. نفسی کشید و بلند شد. از من خواست کمی صبر ک
بی بدن
-
تاریخ: 1398/12/28 ساعت: 7:34
"فرصت بدید عاشقیمو خدمتتون عرض میکنم/واسه فرارِ از دلم، دوپا دارم، دوتا دیگه قرض میکنم"* من فقط دو پای بلندِ چند متری ام. بدن ندارم. این را هنگام کشیدن زیپ شلوار به بالا، در توالت کافه ای معمولی فهمید