خرید بک لینک

« خوش اومدی حانیک»

امروز به زعم آقای کاف عین، ابدا روز مناسبی برای دیدار نبود. چشم باز کرد و من بالای سرش.دوباره.بعد از هفت سال. نومید کننده بود. نفسی کشید و بلند شد. از من خواست کمی صبر کنم تا لباس عوض کند و آب کتری را پر کند. چرخیدم و لحظاتی منظره ی بی تناسبِ پنجره و پرده ی اتاقش را نگاه کردم. انگار همه چیز در هال خانه بود. اتاق تنها متشکل از تخت و جارو و کمد دیواری و فرش قدیمیِ متعفنِ لوله شده که به درازا به دیوار تکیه داده و پرده هم یک پارچه معمولی. بی هیچ طرحی.سفید و کثیف.
روی صندلیِ جلوی میز کارش نشستم.ضلع غربی هال خانه ش.مطلقا حرفی زده نمیشد.کاف عین را خوب میشناسم.آدمِ حرف نیست. چیزی شبیه به قهوه دم کرد و روی میزِ رو به رویم گذاشت و سیگاری روشن کرد. باید مکالمه را شروع میکردم. کاف عین،شروع کننده نیست. ساعتها میتوانست در سکوت بنشیند و هیچ نگوید و حتی کاری نکند.
-برای سومی اومدم.میدونم حالشو نداری.
-سومی رو هفت سال پیش نوشتی.همون روز توی ایستگاه اتوبوس.رو به روی کتابخونه.
-اون نشد.سومی باید بهتر باشه.اون سومی نبود.
-هیچی برات ندارم حانیک.شرمنده.دیگه هیچ اتفاقی نیفتاده.فقط لم داده م و خورده م و خوابیده م و چهار صفحه کتاب ورق زده م.تخمِ کسی هم نیست.
-میشه.من اومده م.دوباره میشه.مینویسم و اینم میشه سومی و فکرت دست از سرم برمیداره.
-تو دوست نداری سومی رو بنویسی.
-اتفاقا دوست دارم.سرو کله زدن با توی کسل کننده که چاق هم شدی اخیرا،اصلا برام هیجان انگیز نیست.
دست بر روی شکمش کشید.بلند شد و رفت توالت.سیفون کشید و برگشت.دوباره سکوت.کاف عین آدمِ حرف زدن نیست. دوباره باید شروع میکردم.
-من فقط دنبالت راه میفتم.مثل همون موقعا.تو فقط زندگی عادیتو بکن.
-توام بزرگ شدی حانیک.نمیخوای دست برداری؟
-دیشب تو حموم موهامو قیچی کردم که بیام پی ات دوباره.تو فکر کن همونم.بذار دوباره بنویسم.
-خیله خب.بشین و تماشا کن.
روی همان صندلی نشستم و ساعتها سکوت بود.گاهی فقط برای دستشویی رفتن و شاید چیزی خوردن تکان میخوردیم.شروع شد.شاید همین باشد.شاید سومی سکوت باشد و همین.چیزی به سرم نمیزند.خوابم میاید.کمی سرم را روی میز کارش میگذارم و چرت میزنم.شاید فردا.

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: چهارشنبه 10 ارديبهشت 1399 ساعت: 0:20

صفحه بندی