خرید بک لینک

بیمار و کمخوابیده، روی کاناپه جوری دراز کشیدهام که سر و کتفهایم کاملا عمودی نشوند تا هم محتوایی که روی تلویزیون میافتد را بتوانم ببینم و هم از سرفهی بیشتر جلوگیری کنم. شب قبل که جان از سوراخهایم بیرون آمد. روی تلویزیون هم که بیست و چهار ساعت پیگیری ایران. که چه گفت و کجا چه شد. گریهای و فین فینی و سرفهای و دوباره از ابتدا. امیدوارم و مفتخر. جگرم هم همچنان ریشِ "هم صدای خوبم، بمون تا بمونم" و "میخوام برم داد سرا" و "یه دل میگه برم برم". دست آخر خسته از تلویزیون و تلفن و چک کردن ثانیهای اخبار، کتابی که سج با خودش از کف میدان انقلاب آورده بود گرفتم دستم. سفر شب، بهمن شعله ور. نثر که خب مثل عموم نویسندههای آن دههها، دنبالام میکشد. فصل یک تمام نشده دوباره به سنت نوگرایانه و شاید "بچه باحالانه"ی آنموقع، توصیف شهرنو و کارگران جنسیاش، به ضدزن ترین حالت ممکن. کنارش میگذارم. کتاب که خوب است. مثل شعر رویایی که خوب است. مثل ساعدی که خوب است. این لگدی که اینها به زن زدند را اما نمیتوانم فراموش کنم. قدیمترها که ابلهتر بودم، بیشتر از ادبیات معاصر لذت میبردم. حالا نمیتوانم شعر رویایی را بدون صدایی که پشت ذهنم مصاحبههای ضدزن و گهاش را پخش میکند، از رو بخوانم. حتی بگو با صدای بلند. کتاب وفی را برای بار هزارم دست میگیرم. میخواهم به بامداد بنویسم که از منیرو روانی پور و فرخنده حاجیزاده برایم چیزی بفرستد که یادم به نبود اینترنت میافتد. حالا امید به ادبیات نو و صدای زن دارم. چیزی به فارسی بخوانم که صدایی پشت گوشم زنگ نزند. ادبیات فارسی ماُمنم بود و هست. بیشتر از زنان میخوانم و اینجا مینویسم. کسی اگر صدایم را از اینجا میشنود، به من نویسندگان زن فارسی زبان بیشتری معرفی کند. سوختیم این وسط.

+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۷/۲۹ ساعت توسط حانیک  | 

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 30 مهر 1401 ساعت: 10:31

صفحه بندی