خرید بک لینک

ننهباجی رفت. مادرِ مامانم. مامان تا تهِ سفر غصهی مادرش را خورد تا رسید تهران و -دستکم به من گفتند که- دیدار آخر را کرد و سپردندش به خاک. دو ساعت قبلِ اینکه بروم تا همین الان که نصفهشب است، یک جای تخمی ظرف بشورم، خبرش به من رسید. حالا در تراموا "هیوا زری" گوش میدهم و گریهام هم نمیآید. موهایم بوی کثافتِ آشپزخانهی آن سگدانی را گرفته. برای چس یورو پول. برای یک زندگی سگیِ مهاجری داشتن. خداحافظی نکردم با ننه. غصه نمیخورم. گفتند این اواخر خیلی مریض بود. چرا البته. چطور غصه نخورم. کاش دستکم امشب کار نمیکردم و میافتادم روی شراب. فردا میافتم. "اِز عاشیقه بِژنا تهمین له دیله مین بتر نابی" خوب شد رفتم سر کار اصلا. بعد از این خبر شاید باید کون خودم را جایی پاره میکردم. خوب شد مامان را دست کم همین چند روز پیش دیدم. جلسات تراپیام بعد عید شروع میشود. چرا به من دیر گفتند؟ کونم پاره میشود اگر بفهمم مامان بخاطر من دیدار آخر را نکرده و به من دروغ گفتهاند. آنقدر پشت ویدیوکال گریه کردم که مامان پاشد آمد ازمیر ببینتم. نمیخواست بیاید. دلش شورِ ننه را میزد. خوب کردم اصلا. نه خوب نکردم. ریدم. من مامان را اذیت کردم. هنوز پنج سالم است. فردا به غازها غذا میدهم. به کدام غاز؟ توی کانال اینجا شاید چیزی پیدا کنم. گور پدر زندگی. درود بر زندگی. ننه که رفت. سرم را میکنم این لا و آن لا، یک روز از آن ترانهها که دوست داشت را بلندتر میخوانم جایی. خداحافظ ننهباجی. وای خدا چقدر حالم بد شد.

+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۲/۲۶ ساعت توسط حانیک  | 

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1402 ساعت: 22:53

صفحه بندی