فقد استمسک بالعروة الوثقی - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:33
زنه ریده بود تو خودش.سر صب اومده بود ملافه تخت مشترک با شوهرش رو برداره بندازه لباس شویی،بعد دیده بود یه زن دیگه زیر تخته.مشکل این بود که اگه زنِ زیر تخت،یه زن معمولی بود،صرفا حمل بر خیانت شوهرش یا چیزی شبیه به این میشد و اتفاقاتِ خیلی معمولی ای میفتاد که خب میشه توضیحش نداد.ولی زنی که زیر تخت پیدا ...
التزام - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:33
به حانیکِ زمستان های قبل،و سارامدی ای که پایش را از کادر بیرون می برد شاعرانگی را قاب بندی نیست.شاید بخواهم از لای چهارچوب،لنگ و پاچه ی آویزانش را تماشا کنم(و همزمان از تصورِ تصویرگری های معروفِ نشریه های نوجوان،که همیشه دختری با رعایت شئونات اسلامی از قاب مستطیل بیرون میزد هم،استفراغ کنم.)چیزی شبیه...
آروغ - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:33
دیگه حتی همونم جواب نمیده.من یه حالتِ لَوَرده ای دارم.کاش لااقل دسته پلی استیشنی بود.از دار و درخت دل خوشی ندارم.تولد برادرمه و خب چیزی که از دار و درخت یادمه دماغ باد کرده ی خون اومده شه.لا به لای درختا و طبیعت سبزی که بهش میگین «زیبا».تفریح،به خوندن خبر تقلیل پیدا کرده و پول ریختن تو شیکم خورده دز...
قلاب - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:33
به «م.ل» که پرسید چرا این همه چِرک نه.آشفته نیستم.از اینهمه نفرتِ زیاد و اخته ای که با خودم حمل کردم، و به همان اندازه عشق و اعتمادِ قلابی ای که از خود آویزان کرده م، پشیمانم.چرا باید این قدر منزجر بود و چرا باید برای جنگیدن با این انزجار، مقدار زیادی عشق و علاقه ی قلابی به خود تزریق کرد؟از دوست داش...
مخلوق تصادفی - تاریخ: 1396/10/16 ساعت: 18:33
«من فراموش نکردم که چشم های مرا دوباره پیدا کرده و چسب زدید . انگار که هیچ مرغی به آن نوک نزده باشد.»
شعف،لذت،عیش و یاد - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 15:22
«من،همیشه دلم میخواست چراغونی،به جز اشکم نیومد به مهمونیدل،سراپرده ی غم های زمونه سپرستوی تنم بی آشیونه س» شعف، آنقدر که انگشت کنم در مربادر مربای سرخ،هویجدر نبود مادر،پدرو بلیسم انگشت را،به شیرین ترین وضعلذت، آن چنان که انگشت بر زخم ها کشیده،تازه شوندسرخی ببارددست ها بکشم بر خونِ زخمِ تازه شده بر پ...
صدمه - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 7:10
«افسوس که بدین حال افتاده ام.باید به تربت بازگردم*» از رگ ها.از رگ ها چیزی بیرون می آمد.نه گازو نه مایع.چیزی بینابین که کم شباهت به خنک کننده های پیاده رو ها نیست.نارنجی.نارنجی پررنگی که شاید رگه هایی قرمز در آن پیدا شود.سپس،چیزی در سینه.یک کره ی چرخان.کمی شبیه به توپ بولینگ.سنگینتر و سوزان تر.مثل ی...
«میرم به سوی اون دیاری» - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:42
«دوباره باز غمت بیاد،که منو مبتلا کنه،به دل میگم کاریش نباشه» دوست خیال بافم تا صبح بیدار بود. مثل من که داشتم با زخم های تازه تاسیسِ کفِ سٙرٙم آشنا میشدم و به بدبختی های دور و درازم فکر میکردم. از ژاپن حرف زد. تازگی عاشق ژاپن شده بود. خیال بافتیم. خیال توکیو.نوشت:«یه قبضه کاتانا،یه جلد هاگاکوره،کل ...
کلید که می اندازی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:42
«و این که قند بر نمی داری، مال من خواهد بود»* تو از خونه میری بیرون پیتزا بخری.یارو پیتزاهاشو خیلی خوب میپزه.خیلی خوشمزس.هروقت برمیگردی بو پیتزا میدی.اصن گریه م میگیره.چون من همیشه اون یه ربع نیمساعتی که میری و میای عین فلجا یه جا کز میکنم که کلید بندازی بیای تو.من قشنگ ببینم که خودتی.مطمئن شم.چک کن...
üzak ihtemal - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
درست همون موقع که خیره به صفحه ی مانیتور،ته پاکت چیپس مهجور ته کیف مونده م رو در میاوردم، درست همون لحظه که موذنِ بی دست و پای تازه به استانبول اومده،با کمال نابلدی سعی میکنه زیر چشمی از پنجره خونه ش به پنجره خونه زن نگاه کنه و چک کنه ببینه که زنه امشبم نشسته سیگار بکشه یا نه،درست همون لحظه حس کردم
مرگ تدریجی،بواسطه ی سمِ فک دریایی با آلت تناسلی نارنجی - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
با کمالِ تظاهر،رونوشت به اعصاب خرد کن ترین فلامینگوی دنیا، که هیچوقت محضِ رضای خدا اون سیبی که تو گلوش مونده رو قورت نمیدهچی باعث میشه انقدر فکر کنیم؟انقدر بلند بلند و گاهی بی پروا؟من توانایی این رو تو خودم میبینم که به همین ژاکتِ سبزِ بیمارستانیِ دون دون شده و سس گوجه ریخته ای که الان تنمه،انقدر فک
مصائبِ شهری - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
به همه ی گواهینامه دار ها و دکتر برو ها و رابطه جدی دار ها. یا، به همه ی متمدن های ایستاده در صف بعضی کلمات،جملات و دستورالعمل ها،منو میترسونه.من در پاییز نود و پنج، توی خود تهران،وسطِ شیرینی فروشیِ اوریانت،نیم متریِ سِواکی که پیرهن صورتی پوشیده بود،به بیست و یک سالگی رسیدم.بانک نرفته و توی هیچ صفی
عه شورت فیلم اباوت لایینگ - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
دروغ نمیگم که دروغ نمیگم.من دروغ میگم.خیلی وقت ها هم میگم.ولی اینکه راجب حالات درونیم بخوام دروغ بگم،یه کم نفرت انگیزه.یه حالت خود زنی کثافتی داره.انگار که من از فرط خوردن غذا تهوع داشته باشم،اما دروغ بگم که گشنه ام.جوری هم دروغ بگم که گشنه ام،که بقیه به سرعت برام دنبال غذا بگردن. پ.ن:دروغگوهای خود
ممه های فلفل زده - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
دارم خودم رو از شیر میگیرم.روی ممه های همه ی چیزهای هیجان انگیز و خارج از روتین،و صد البته احمقانه ام،فلفل ریختم.یه کم عجیبه.و یه کم هم دلگیر.من نباید کودک بمونم.مجبور به بزرگ شدنم.تا گُه همه چی در نیومده. این مساله که مجبورم برای کودک نبودن،یه سری کارا و چیزا رو کلا فراموش کنم،ناراحتم میکنه.من دوست
سوره ی تعطیلات،آیه ی یاس (و یا هر آنچه بر قدیس حانیک و کارمندانِ کوچک مغزش گذشت) - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
فراز یک:اگه یه روزی تشنه بودی و دیگه نیستی،نگو. یک،تو تشنه ای،به کسی میگی «من تشنه ام.» تا کاری برای تشنه گیت بکنه.اگر نخوای که کاری بکنه،چرا میگی؟دو،تو تشنه ای،به کسی میگی«تشنه بودم.»کسی برات آب نمیاره.تشنه می مونی.خودت رو توجیه میکنی که قصدِ گرفتن آب از کسی نداشتی.قصد،این بود که بیان کنی که تشنه
اجازه - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
اجازه با احترام به همه تفریح های متوسط تان/مانو قسمت برآمدگی استخوان پنجه پا،از زیر جوراب های ساق کوتاه تان/مانو همه ی پاستیل های ریخته بر خامه،بر بستنیهمه ی نقاط نوریِ بزرگِ دوری که به چشمتان می آید-که ستاره نیستند٬نور پردازیِ مجتمع تجاری بزرگی در دوردست اند-و در نهایت،همه ی رضایت از خودتان/مانب
چسناله ای کوتاه در باب عدم حضور دوستی قدیمی،و یا:«کوتاه راجع به زبانِ شخصی» - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
وقتی فردی،مدت زیادی یه عکس در میون،توی حافظه موبایل و یا صفحات مجازی شما حضور بهم رسونده باشه،عدم حضورش،خودش یه کانسپته.اون سفیدی دیوارِ بغل دستِ شما و دوستان توی عکس،یا اینکه دیگه هیچ کلاه شاپوی عاریه ای توی عکس ها سرتون نمیذارید،و یا در جواب دوست های فضولِ دورتون،برای هزارمین بار،نمیگید که:«نه،فلا
برنج - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
«قسم به موی سیخ شده ی تن،هنگامِ تبدیل شدن به پوستِ مرغ،قسم به انگشتهای روییده از بینی،از گوش،قسم به دانه های برآمده ی دورِ پستان و قسم به ترس.به ترس از ناف و رومیزیِ قلاب بافیِ مادربزرگ» بلند شد رفت پشت میز نشست.از خوابِ دیشب،فقط سفیدیِ تفِ خشک شده کنار دهان مانده بود و تصویری که نرفته بود:«جوشِ بزر
سیاهچال نامه - تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 5:59
رونوشت به همه ی درخشندگی های کم و در بازه های محدود و به همان که همان است بهار هجده سالگی،حدود بیست روز خودم را در خانه حبس کرده بودم.محبوس شدنم نه جنس مراقبه داشت نه از احساسات نوجوانی بود.فقط از ترس بود.ترس بزرگی سراغم آمده و بود و دست هایی را حس می کردم که یقه ام را جر می دادند.از آثارِ شگفت انگی
ناتینگ - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 9:31
خوک پیروز شد.فرشته درآمد. اینجا در حالِ چس فیل و دوغبا کوبریک و حدیث فولادوندبانضمام دو فروند پهپاد و عکس های ابیسه قطعه عکس از ژینا کلانتری،آنکه گل خوشگل من بود،(برای اعتراض به کپی رایت عدد دو هزار چهل و چهار را در کونتان فرو کرده ایم)باد معده ی همکلاسی های روشنفکردستگاه ابوعطا و دماغ های سر بالا(و...

برچسب‌های مرتبط

های های های های دل تنگ من | های های های های دل تنگ من پیش دوست | دانلود های های های های دل تنگ من | دانلود آهنگ های های های های دل تنگ من | زندگی خسته کننده | زندگی خسته کننده است خودت میدانی | زندگي خسته كننده | زندگی برام خسته کننده شده | اس ام اس زندگی خسته کننده | خرامان خرامان میروی سوی میدان