بلند شد رفت پشت میز نشست.از خوابِ دیشب،فقط سفیدیِ تفِ خشک شده کنار دهان مانده بود و تصویری که نرفته بود:«جوشِ بزرگی کنار نافش که به سبزی میزد،انگشتی که جوش را فشار داد،ناف باز شد،دل و روده پایین ریخت.»
نتوانست شیر بخورد.دلش بهم ریخته بود.سیگار برداشت بکشد.چای نداشت.لپ تاپش را باز کرد و موسیقی گوش داد.معده اش سوخت.هر چند لحظه یک بار دست در نافش برد تا از وجودش مطمئن شود.(همکلاسی سوم دبستانش،گفته بود ناف بو می دهد.) فایلِ تدوین شده ی فلان پروژه ی فلان کارش را باز کرد.سعی کرد چیزی سر در بیاورد.جای خطِ شرت را روی استخوان لگنش خاراند.چیزی نفهمید.دوباره دست در نافش کرد.همچنان ناف،سر جای خود بود.بدون ذره ای جا به جایی و یا گشاد شدن.ایستاد،فیلم نگاه کرد.نیمرو زد.بالاخره کونش را هَم آورد و چای دم کرد.گریه کرد.با کسی یا کسانی،تلفنی،اینترنتی و یا حضوری حرف زد.ناخن های پایش را گرفت و آش خورد.ناف،سر جایش بود.بدون ذره ای جا به جایی و یا گشاد شدن.
نیمه شب،معشوقش در زد.به ناف فکر کرد.با معشوقش راجع به ناف حرف زد.معشوق ناراحت شد.خودش را به خواب زد.به ناف معشوقش فکر کرد که به جای اینکه کامل فرورفته باشد،برآمده بود.
به یاد آورد در کودکی،از ناف های برآمده میترسید.از نافِ عمه.نافِ مِهربُد.نافِ دخترخاله ی پریسا در تولد ده سالگیِ پریسا،ناف مادربزرگ،نافِِ پدر.
«من چند تا ناف رو به چشم دیده م؟»
«چی؟»
«چند تا ناف دیده م؟»
«بخواب»
به یاد آورد همه ی بستگانش،ناف برآمده داشته اند.دست به ناف خود زد.فرو رفته.بدون هیچ زائده ای.
«کاش نافت برآمده نبود»
«داری مریض میشی»
«چیز عجیبی نمیگم»
«من دارم میترسم ازت»
«چیزِ ترسناکی وجود نداره.دیشب خواب دیدم یه جوش مانندی کنار نافمه.فشارش دادم دل و روده م ریخت بیرون.یه کم تو ذهنم مونده.»
«دستتو از تو اون ناف کوفتیت بکش بیرون.هیچی اون تو نیست!»
«حس میکنم یه چیزی توشه اتفاقا»
چیزی در نافش پیدا کرده بود.سعی کرد آن را دربیاورد.انگشتش را به دنبالِ شیِ ناملموس تا اعماق نافش برد.
«فک کنم یه برنج گیر کرده.چیزی نیست.چرا گریه میکنی؟»
«آرنج!آرنج!»
برنج را از نافش درآورد.انداخت در کیسه نان خشک.سرش را گذاشت که بخوابد.معشوق گریه می کرد.
«بخواب.دیگه از ناف حرف نمیزنم.معذرت میخوام.»
معشوق به راهرو اشاره کرد.راهِ میانِ اتاق خواب و آشپزخانه.دو کلیه،یکی دم تخت و دیگری دمِ چهارچوب در.روده بزرگ،با مقداری مدفوعِ ذخیره شده،ابتدای راهرو،مثانه،جلوی سینک ظرفشویی،مقداری خون بر زمین و دمپاییِ درآورده شده،دمِ درِ اتاق.
صدای در آمد.کسی توجه نکرد.
پ.ن:trypophobia
برچسب:
نویسنده: علی صالحی