خرید بک لینک
زنه ریده بود تو خودش.سر صب اومده بود ملافه تخت مشترک با شوهرش رو برداره بندازه لباس شویی،بعد دیده بود یه زن دیگه زیر تخته.مشکل این بود که اگه زنِ زیر تخت،یه زن معمولی بود،صرفا حمل بر خیانت شوهرش یا چیزی شبیه به این میشد و اتفاقاتِ خیلی معمولی ای میفتاد که خب میشه توضیحش نداد.ولی زنی که زیر تخت پیدا کرده بود،تنش پرِ موهای نرم بود.مثل روباه.لخت بود و چشم هاش هم سفیدی نداشت.زنه ریده بود تو خودش.جیغ و داد کرده بود و همسایه ها رو صدا کرده بود.کسی چیزی ولی ندید زیرتخت.خود زنه هم چیزی ندید.یه آب قندی چیزی خورد و زنگ زد از شوهرش خواست که زودتر برگرده.
اون روز گذشت و روزهای دیگه هم.هیچی نشد.فقط زنه از اون روز یه نورِ آبی روی در یخچال می دید.اوایل بسم الله میگفت و آیه الکرسی میخوند.بعد کلا عادت کرد و بعضی شبا که خوابش نمیبرد حتی میرفت دستاشو میگرفت زیر نوره.دستاش آبیِ خوشرنگ میشد.خوشش میومد.
یه شب داشت ژله تزریقی درست میکرد برای ناهارِ مهمونای فردا،از تلویزیون صدای یه موزیکی اومد.زنه ناراحت شد.گریه کرد.شوهرش رفته بود باشگاه بولینگ.گریه ش که تموم شد یهو دید دو تا دست از پشت بغلش کرده.دو تا دست که پرِ موهای نرم بود.مثل روباه.
شوهرش نصفه شب اومد خونه دید یه عالمه خون رو زمین ریخته و یه پوست روباه.و همینطور یه نور سبز لجنی روی یخچاله که نمیدونه منبعش از کجاست.

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 18:33

صفحه بندی