خرید بک لینک
«دوباره باز غمت بیاد،که منو مبتلا کنه،به دل میگم کاریش نباشه»

دوست خیال بافم تا صبح بیدار بود. مثل من که داشتم با زخم های تازه تاسیسِ کفِ سٙرٙم آشنا میشدم و به بدبختی های دور و درازم فکر میکردم. از ژاپن حرف زد. تازگی عاشق ژاپن شده بود. خیال بافتیم. خیال توکیو.
نوشت:«یه قبضه کاتانا،یه جلد هاگاکوره،کل کُره مالِ تو،ژاپن منو داره!»
سریال دیدم. دوست دخترِ ژاپنیِ کلانتر،بطرز مسخره ای مرد. یعنی اینطور بود که اول در تخت خواب،عاشق پیر و قدیمی خودش را کشت،بعد کلانتر وارد اتاق شد و دختره هم یکهو مرد. بی دلیل. بدون تیر خوردگی،خفگی یا هر چیز دیگری. کلانتر به گا رفت. اپیزود تمام شد،گرفتم خوابیدم.
ایستاده بودی دم بالکن. طبقه هفتم بود. به من خندیدی. بعد نمیدانم چرا مُردی. یادم نیست حتا خودت را پرت کردی پایین یا نه. خواهرت گلشیفته فراهانی بود. آمد سراغم. چند تا جمله گفت و بعد شروع کرد به ناله. به سرعت وسط مجلس ختمت فرود آمدیم. گلشیفته فراهانی مونولوگ میگفت در رثای تو. یک جورهایی حس میکردم دارد ادا درمیاورد. همه کسانی که تو را میشناختند،دور و بر خواهر گلشیفته ای ات نشسته بودند و حتی به پلک زدنش هم واکنش داشتند. خواهرت شکسته شده بود و کسی به منِ دوست دخترِ ناشناسِ گمنامت کاری نداشت. از خانه تان بیرون زدم و فرود آمدم سر قبرت. توی تلگرام به تو مسیج دادم که :«لطفا یه شانس دیگه بده و زنده باش. بذار شوخی باشه این گه»منتظر بودم علامتِ دو تیک،به نشانه ی اینکه مخاطب،پیامم را دیده است،روی متنی که فرستادم ظاهر شود ، نمیشد. قلبم تیر میکشید. تند تند مینوشتم و درخواست میکردم که جوابم را بدهی. نمی دادی . جدی جدی توی قبرت زیر خاک بودی. دیگر قرار نبود هیچ سلولی از تو به من اصابت کند و دیگر هیچ خبر جدیدی از تو،قرار نبود بیاید. به کلمه تبدیل شده بودی. به تصویری که مطمئنا دیگر بصورت فیزیکی مشاهده نخواهد شد . دیگر ماده نبودی. دلم نمیخواست که نباشی. یک جورِ بدی بود. انگار که بگویی گیر افتاده بودم. داشتم تلف میشدم و دنبال تیر خلاصی بودم. دیگر دلم نمیخواست کیک آلبالویی بخورم و به ماکارونی با پنیر فکر کنم. یادم افتاد گفته بودم که دلم میخواهد برویم رستوران ژاپنی سوشی بخوریم. نرفتیم. مشکل بزرگ این بود که دیگر هم نمیشد برویم. دست زدم به خاکِ تازه ی قبرت و یکهو یک شمشیر سامورایی نمیدانم از کجایم درآوردم و کردم توی شکمم.
قلبم تیر کشید. قلبم ساعت ها تیر کشید تا بیدارم کرد.
تو زنده بودی و زخم های کف سرم همچنان پابرجا. تو خواهر نداشتی و من هم تازه بی پولی داشت سراغم را می گرفت و هنوز به من نرسیده بود. قلب، همچنان تند میزد و در حالیکه سعی میکردم با فکر به پای گیلاس و قهوه خودم را آرام کنم،زیر لبی گفتم:«یه قبضه کاتانا،یه جلد هاگاکوره،کل کُره مال تو،ژاپن منو داره»

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۱۳ساعت توسط حانیک |

برچسب: «میرم,سوی,اون,دیاری», نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:42

صفحه بندی