نه.آشفته نیستم.از اینهمه نفرتِ زیاد و اخته ای که با خودم حمل کردم، و به همان اندازه عشق و اعتمادِ قلابی ای که از خود آویزان کرده م، پشیمانم.چرا باید این قدر منزجر بود و چرا باید برای جنگیدن با این انزجار، مقدار زیادی عشق و علاقه ی قلابی به خود تزریق کرد؟
از دوست داشتن چیزها منزجرم.دمر خوابیده و جوراب بر پتو کشیده، به این فکر میکنم که نفرت، واقعی تر از دوست داشتن است.
کمتر تظاهر به نفرت از چیزی کرده ام که برایم دوست داشتنی بوده است.نفرت قاطع است.حکم میدهد و گاهی ماندنیست.واقعیت دارد و حال آدم را به هم میزند.چرا باید انقدر چرک؟چرا انقدر چرک بوده ام؟
کاش به ساده لوحی میزدم.پوشاندن این همه نفرت،با جلدِ جدیدِ صلح و آشتی، از همه راههای پیش پایم، بیشتر حالم را به هم میزند.بلند میخواهم بشوم.خوابم می آید.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی