از رگ ها.از رگ ها چیزی بیرون می آمد.نه گازو نه مایع.چیزی بینابین که کم شباهت به خنک کننده های پیاده رو ها نیست.نارنجی.نارنجی پررنگی که شاید رگه هایی قرمز در آن پیدا شود.
سپس،چیزی در سینه.یک کره ی چرخان.کمی شبیه به توپ بولینگ.سنگینتر و سوزان تر.مثل یخی که از سرما،از هر آتشی سوزان تر است.چرخ در سینه.چرخ در سینه و بعد چیزی در رگ ها.بالا می آید تا مری.تا حلق.نه گازو نه مایع.نمیشود تف اش کرد.نمیشود بیرونش ریخت. فریاد باید کشید.کمی شبیه به خنک کننده های پیاده رو ها.شاید فشار باعث پخش قطرات شود.
مجبور به فریادی.باید چیزی را بشکنی.چیزی را بسوزانی.بی هیچ حکمی،هیچ منطقی.خود را ضعیف و بی گناه می یابی.هیچگاه در جنگ با کسی نبوده ای و اکنون،زره پوش به نبرد با خود می روی.گویِ سوزان،چرخان است و آن انرژی و گرمای رگ ها، خروشان. به حالِ زار و رنگ پریده می افتی.توان مقابله با هیچ. صدای خنده هایی روی سرت خراب میشوند.گوی، میچرخد و تو بر زمین.خاکستری و نحیف.
چیزی در رگ ها.چیزی بزرگ و ناشناخته در رگ ها.اما تنها به چند قطره آب از چشم به پایان میرسد.باید چیزی جوید.
برچسب: صدمه,
نویسنده: علی صالحی