شعف،
آنقدر که انگشت کنم در مربا
در مربای سرخ،هویج
در نبود مادر،پدر
و بلیسم انگشت را،به شیرین ترین وضع
لذت،
آن چنان که انگشت بر زخم ها کشیده،تازه شوند
سرخی ببارد
دست ها بکشم بر خونِ زخمِ تازه شده بر پوست
عیش،
برهمان فلزِ وصل کننده ی واگن های مترو
نامطمئن و شل،شبیه به پستانهای زن عمویی دور در خاطر
و یاد،
آنچنان که موزاییک های خاکستری
و انگشت در روغن تن ماهی،در گوجه ی رنده شده
و نوشته ی روی کاست با دست خطی بد:«نبی زاده»
که نبی زاده نبود.