داریم دایی جان ناپلئون میشیم واقعا.هر روز هم داره بدتر میشه.به راحتی میتونیم هر چیزِ قشنگی رو به یه آشغالِ واقعی تبدیل کنیم.و از ترسِ اینکه کم نیاورده باشیم هی هم بدترش کنیم.سر موضعت بمون.سر موضعِ کس و شعرت بمون.انقدر بمون تا بمیری.تا با همون سمِ فک دریایی با آلت نارنجی بمیری،خانم سلیمانی.
چونه م رو گذاشته م روی زانوم و حرص میخورم.همه چی استعدادِ تبدیل شدن به یه چیزِ رو اعصاب،کسل کننده،استرس آور رو داره.از روغن زیتونِ روی میز که باید روی گاز باشه و گوجه خرد شده های مونده از شامِ سرشبم و نمک های ریخته روی رومیزی که نشون میده من چهار ساعت و نیمه که میز رو جمع نکردم،شروع میشه، به چیزهای بزرگ تر و اهداف -خبرِ مرگم- بزرگِ زندگیم هم میرسه.همه چیز پتانسیلِ تبدیل شدن به یه چیز مسخره رو داره.کافیه با منطقِ ژاکت و فک دریایی بهش نگاه کنم.
میدونی؟مشکل اینجاست که بارمون آورده ن که بترسیم.از فکر بقیه بترسیم.از رفتارِ بقیه.از همه چی.بارمون آورده ن که برینیم تو ظرفِ شکلات.برینیم تو جعبه شیرینی خامه ای.بشاشیم تو شیرکاکائو.بعد یه شیرینیِ عَنی شده رو برداریم بخوریم،یه قلپ هم شیرکاکائوی شاش دار روش، بعد بگیم : دیدی؟دیدی هیچی خوشمزه نیس؟دیدی شیرینی خامه ای هم اینجور که فکر میکردی نیست؟دیدی شیرکاکائو یه کم شوره؟شیرین نیست زیاد؟
و درنهایت، شیرینی خامه ای، شکلات و شیرکاکائو رو تحریم میکنیم.به این علت که ثابت کردیم بدمزه ان.و تا آخر عمر خوشحال از اینکه موندیم سر موضع مون و اون ژستِ ناراحتی مون هیچ وقت غیب نشده،زندگی میکنیم.کم کم همه غذا ها رو تحریم میکنیم تا بمیریم.چون تو همه ی قابلمه ها ریدیم.تو همه شیر داغ کُنا شاشیدیم.از ترسِ اینکه یه وقت فکر کنن ما شکموییم.
میدونی؟بارمون آورده ن که بترسیم.
مرده تو اون فیلمه به پسر عموش گفت: چه طوری این آشغالا رو دود میکنی؟ بعد که پسر عموش رفت، سیگارِ آشغالشو جا گذاشت.مرده تنها شد،رفت نشست رو نیمکت،یکی شو کشید،فیلم تموم شد.منم چونه مو از زانوم برداشتم.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی