بهار هجده سالگی،حدود بیست روز خودم را در خانه حبس کرده بودم.محبوس شدنم نه جنس مراقبه داشت نه از احساسات نوجوانی بود.فقط از ترس بود.ترس بزرگی سراغم آمده و بود و دست هایی را حس می کردم که یقه ام را جر می دادند.از آثارِ شگفت انگیزِ باقیمانده آن بیست روز،هنوز این مساله برایم مانده، که گاهی موقعِ رد شدنِ کسی از کنارم،ناخودآگاه سرم را می دزدم.انگار که مطمئن باشم قرار است ضربه ای به سرم وارد شود.و همچنان اگر کسی با صداقت بر دوست داشتنم در هر چهارچوبی،پافشاری کند،میترسم.
بار سنگینِ مسئولیتِ اینکه «افرادی تو را جزو دوست داشتنی هایشان میپندارند»،در آن روزها میتوانست مرا خرد کند.حس میکردم برای نگهداری از این دوست داشتن شان،باید گزینه هایی داشته باشم و یا دارای نکاتی باشم که نیستم.-یا اگر هستم،بزودی نخواهم بود- و این باعث میشد حتی از دوست داشته شدن بترسم.
آدم ها خیال پردازی میکنند که من حالشان را خوب میکنم.نمیکنم.
چطور ممکن است کسی که هنگام عبور یک رهگذر سرش را میدزدد،حال کسی را خوب کند؟کوچکترین حس اعتماد و امنیت در من از هم پاشیده بود و بزرگتر و بزرگتر میشد.
روز دهم یازدهمِ حبس بهاری بود که به آدم ها حق دادم.افتاده بودم روی تختم و کسی در گوشم می گفت که به آدم ها حق بدهم.به همان هایی که تصور میکردم روزی مرا می کشند.
-کشته شدن دلیل دارد.اگر کشته بشوی،حتما باید میکشتندت.
روی کاغذ ها با ماژیک خودم را می کشیدم.دوست نداشتم چشمم به آینه بیفتد.از اینکه آن زخم های ترسناک که هیچوقت روی صورتم نبودند را ببینم،هراس داشتم.من همان بودم که با ماژیک بر کاغذهای خط دار کشیده میشد.کج و لاغر و قوزی.شبیه پاستیل ماری.
-من خیلی زشتم،من شبیه پاستیل ماری ام.
الان پا روی پا انداخته ام.دهنم مزه ی شاش می دهد.سیاهی های روی مژه و پلک هایم،به صورتم منتقل شده است و می ترسم.از دستی که دوباره در روزهای آخر بهار،نزدیک بیاید و یقه ام را جر دهد و دوباره شروع شود.
همه ی آن چیزی که نباید می بودم.همه ی آن چیزی که ساختم و دوباره خراب شد.همه ی آن روزهای خوب و سرد که جایشان را به زیرپوش های خیس و بوی تعفنِ دهان مردم در مترو و همه ی عربده ها و ناامید تر شدن های هر روزه ی این روزهایم دادند.
به صبح امید دارم.مثل همه ی صبح ها.شاید بعد از این خستگیِ دراز،همان روزنه ی بزرگِ خوشحالی از پنجره به من برگردد.با همان کفش های قرمزِ عجیب و موهای خیلی بلند و دماغِ خیلی نوک تیزش.با همان آواز های نصفه و نیمه.با همان زبان.
«آخ اگه بارون بیادش،هی بیادش،هی بیادش.»
برچسب:
نویسنده: علی صالحی