بعضی کلمات،جملات و دستورالعمل ها،منو میترسونه.
من در پاییز نود و پنج، توی خود تهران،وسطِ شیرینی فروشیِ اوریانت،نیم متریِ سِواکی که پیرهن صورتی پوشیده بود،به بیست و یک سالگی رسیدم.بانک نرفته و توی هیچ صفی نایستاده و هیچ جا عملِ اداری انجام نداده و هیچ جا،توی بحثِ آدم بزرگ ها،راه نیافته.
دو ماهِ پیش،از ال سی وایکیکیِ کذایی که در اومدم، با چند دست لباسی که هر کدوم از دوستام دقیقا یکی شبیهش رو از همون ال سی خریدن و این شعارِ جدیِ "پول نداری گه میخوری تک باشی و تصمیم بگیری برا خودت" رو جلوی چشمات میاره،چشمم افتاد به مغازه ای که روی درش،بزرگ نوشته شده بود:"ورود آقایان ممنوع".و بالاش هم، با یه رنگِ بژِ درخشانی،نوشته بود "ویمن سیکرت".و چیزی توی ویترین نبود.اما رنگ های ب کمپلکسی و لطیفِ مجابم کرد که برم تو.
پرده رو دادم کنار و وارد شدم.دو تا زن توی مغازه بودن که با ورودم، جوری نگاه کردن که حس کردم کار غیر قانونی ای انجام دادم.مجبور شدم یه بار دیگه به در نگاه کنم که از قانونی بودنِ ورودم اطمینان حاصل کنم.
بعد رفتم سمتِ رگال های لباس.خدای من! اونجا پر از ستِ ژاکت های خیلی نرم و خیلی کمرنگی بود که همراه با شرت و سوتین های خیلی خیلی نرم فروخته میشد.شرت و سوتین هایی که کمترین متریال رو برای دوختش استفاده کرده بودن.رنگ های کمرنگ و ضعیف.رنگِ اسموتی توت فرنگی.رنگِ شیر طالبی.تو یه زنِ کم جونِ لاغرِ ضعیفِ شکننده ی خوشمزه ای.یعنی باید باشی.تو یه اسموتی ای.یه زن سلیطه ی چاق رو توی اون ست تصور کردم و حالم گرفته شد.انگار توی اسموتی توت فرنگیم،پیاز داغ و سیر ریخته باشن.به همون صراحتِ بوی پیاز و سیر.
-مردِ عزیزم،این واقعیته!من چاقم و این رنگها و این لطافت به پوست و گردنِ کلفتم نمیاد.لطفا من رو با همون شرتِ بزرگِ از مترو خریده ی قرمزِ خیلی پررنگم که روش چند تا گلِ زردِ بدرنگ داره و پشتش جملات انگلیسیِ پر از غلط املایی نوشته شده،دوست داشته باش.
مغازه پر بود از لباسهای این شکلی و اون دوتا زن منو نگاه میکردن.خیلی بد.دوتا زن چاق بلوند با مانتو های نرم و صورتی.یه لحظه توی آینه چشمم به خودم افتاد،با کاپشنِ قدیمی مشکی گشادم به تن و چکمه ی بزرگ خر و خاکیم به پا.لبخند زدم گفتم :"مرسی."
باید برم پلیس به علاوه ی ده.فرم پرکنی برای صدور گذر نامه و بانک برای واریز پول نقد و گرفتن عکس پرسنلی و مطب دندون پزشکی و آرایشگاه و در نهایت، تحقیق درباره ی فلان دانشگاه و نحوه ی گرفتن ویزای چلان کشور.
احساس میکنم کلماتِ بزرگین.هیچ وقت خودم رو با یه پوشه ی زرد یا آبی توی صف سفارت تصور نکرده م.چندین بار پیگیریِ تکمیل ظرفیت فلان کلاس زبان رو نکرده م.رو به روی عمو باجه ای ها توی بانک نَشسته م.عکس پرسنلی هم همیشه گرفتنش حالم رو بهم میزده.جز یه دفعه که یه آقای ارمنیِ بامزه ازم انداخت.هر چند دقیقا توی عکسی که گرفت،زشت ترین قیافه ای که میتونستم از خودم نشون بدم رو نشون داده م.
بهرحال ترسناکه.من هیچ وقت خودم رو آدم بزرگ تصور نکردم و مسئولیت خیلی از کارهام رو قبول نکردم.سروقت جایی نبودم و اگه حتا فکر میکردم کسی رو دوست دارم،با اشراف به این که "من مسئولیت ناپذیر ترین و کودک ترین ام"، تلاشِ عجیبی در بابِ دلبری نمیکردم.جمله های زشتی به کسایی گفته م که یادآوریش خنده م میندازه.
-من تو رو دوست دارم.ولی فردا فکر نکنم دیگه.
-الان ردیفم.حتما کمکت میکنم.ولی نمیدونم تا تهش حوصله م بکشه یا نه.
-ببین من شاید یهو دلم نخواست برم سر کلاس .میشه یه ساعت از جات تکون نخوری تا من ببینم اگه نخواستم برم کلاس،برگردم همینجا پیشت؟
تکلیف هیچ چیز برای من مشخص نیست.حتی نمیدونم دلم ناهار میخواد یا نه.روزهای عجیبی جلوی روم میان که باعث میشن یک هفته فقط کتاب بخونم و بنویسم.یک هفته ساز بزنم و یک هفته زانوی غم بغل گرفته،گریه کنم.اما هیچ چیز باعث نمیشه من جایی،روزمرگی داشته باشم.
از دکتر رفتن هم بیزارم.توی لابی مطب هر دکتری هم احساس غریبگی میکنم.انگار مردم بخاطر اینکه از من بیشتر مریض میشن احساس غرور عجیبی دارن و توی مراکز درمانی،بعضا با حالت پیروزمندانه راه میرن و اگر ندونی بخش دندون پزشکیش کجاست،بهت پوزخند میزنن.
تو یه بدبختِ بیچاره ای که تا بحال از حساب ساپتا و سود سپرده ی نمیدونم چی چی و بیمه ی فلان و مطب دندونپزشکی و دستگاهِ مو خشک کنِ بزرگِ توی آرایشگاه ها، بعد از رنگ کردنِ مو،استفاده نکردی.تو یه بدبختی که نمیدونی احمد قصیر،بخارسته و خالد اسلامبولی،وزرا.
تو یه زن بی درایتی که از مردها بخاطر تعدد زنانِ گازگیرنده میترسی و عقب میکشی.
-زنونگی نداری یه کاری کنی دوس پسرت تخم نکنه بره سمت کسی.اعتماد بر اثر زمان پیش میاد.
تو نمیتونی صبر کنی و وقاحت آدما رو تماشا کنی.گواهینامه و گذرنامه نداری.اصلا شخص حقوقی محسوب نمیشی.شناسنامه ت رو ندادی دیجیتالی کنن و هنوز با دست روش نوشته شده که نام مادر،نورجهان و صادره تهران و دوازده آبان هزار و سیصد و فلان.
آدم بزرگا ترسناکن.کارهایی میکنن که نمیفهمم.توی جمع فامیلی اگر بگی" من از اینکه سه بار لپمون رو به هم بچسبونیم و صدای بوس دربیاریم، بدم میاد.لطفا بغلم کن"،قطعا دچار ناراحتی میشن که نهایتا در صورتِ رفع اتهامِ "قصد توهین" هم،با این جمله تموم میشه که:"حانیه ست دیگه."
من جور خاصی نیستم.فقط نمیتونم دقیق بگم از الان تا همیشه دوست دارم و قسط هم به کسی پرداخت نمیکنم.هیچ شرتِ لامبادا یا توری ای ندارم و چیزی از اینکه هنگام رانندگی کِی باید از دنده دو به دنده سه و یا از دنده یک به دنده دو میرفتیم،به یاد ندارم.فقط یه کارت بانکی دارم و ابروهام رو تمیز نمیکنم.چون زنی که بالای سرم با موچین سعی میکنه موهای ابروم رو برداره،حالم رو بهم میزنه.حتی اگه اون زن،خودم باشم.
یادِ میمونِ سرخابیِ داییم افتادم.شیش سالم که بود باهاش بازی میکردم.کاش از پنجره میومد تو و میگفت پاشو جمع کن بریم سرزمینی که نباید توش حساب فلان واز کنی و بیمه باشی و صف وایسی.و نباید از چیزی مطمئن باشی.باید هی هر روز پاشی فقط نگاه کنی لذت ببری.
بهرحال،همینجا از همه کسانیکه بخاطر هر یک از موارد ذکر شده ی بالا،مبنی بر عدمِ آدم بزرگ بودنم از من رنجیده ن،معذرت میخوام.و اون ها رو بخاطر آدم بزرگ بودن و نون و شیر خریدن و استفاده روزمره و جدی از سسِ زرشک و کارت های متعدد بانکی و عشق های هزاران ساله شون،تحسین میکنم.باشد که رستگار شویم.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی