خرید بک لینک

به مفهومی که این روزها تمام این بو ها را میدهد

دیگر دلخور هم نیستم عزیزجان.دقیقا متنفرم.متنفر و فراری.از هرکس و هرچیز که شبیه به توست فراری ام.هر کس که تو را دوست دارد.هر کس که بوی تو میدهد.تویی که یعنی گالری آخر هفته ها.تویی که یعنی بلیط مجانی فجر.تویی که یعنی فیلم ایرانی که همیشه یک نره خر جایی داخلِ کادرِ دوربین عربده میکشد.تویی که یعنی زیرلیوانی یک میلیون تومانی.تویی که مقعدمان را با "دیجیتال میدیا" و تاثیرش روی تئاتر زخم کرده ای.تویی که خیریه.تویی که قلبا معتقدی اروپا یعنی موفقیت.اروپا قاره ست به خدا.شکی نیست که من هم مقعد زخمی ام را روزی همانجا یا جایی شبیه به آن زمین میگذارم.اما گذاشتن مقعدِ خونی روی نیمکت های دور، موفقیت نیست.صرفا گذاشتنِ مقعدِ خونی بر روی نیمکت های دور است.کروات های قرمزِ مشاورانِ مهاجرت به کانادا، برنامه های هخا و صوراسرافیل با همان زیرنویسِ تبلیغ کمربند لاغری و قرص افزایش میل جنسی را هم به تو ترجیح میدهم. تمام رپکُن های جهان را،حتی تتلو.حتی فلاکت و حسام استپس را به تو ترجیح میدهم.تو بوی مسیرِ بینِ دانشکده نمایش تا بوفه عادل میدهی.بوی گهِ هنرهای زیبا میدهی.بوی زننده ی همه ی کافه های آن اطراف.بوی کثافتِ رنگِ صورتی کیک استودیو ورتا میدهی.بوی آدمهای محذوف و رانده شده ی دانشگاه و همزمان،دافها و چاقالهای محبوب.بوی همان ماشینِ ضدِ شورش و باتوم میدهی.بوی چپ های توئیتری که کنسرت پاپ تلفیقی میروند.توالت های سرراهی با مدفوعهای خشک شده در کاسه که پایین نرفته اند و نمیروند را هم به تو ترجیح میدهم.بوی تئاترهای دانشجویی میدهی.بوی ردیف میرزاعبدالله.بوی عکاسی.بوی عکاسی از داف.بوی عکاسی از داف در کافه میدهی.بوی عکاسی از داف در کافه،خیابان،بیخ دیوار و سایر جاهای دیدنیِ تهران و شهرستانها میدهی.مقنعه به سر تلفن جواب دادن و گریه کردن و از ونک تا خانه با سرویس محل کار رسیدن را به تو ترجیح میدهم.ساز میزنم.ساز میزنم و میخوانم و حتی نزدیک تو نمیشوم. نه آن والس های مورد علاقه ات که با تف به خشتکِ آریایی مان چسبیده را مینوازم و نه سرودی برای شادی میخوانم.شبیه به همان پسرِ میدان تجریش که با پاهای قطع شده و دوتا شاخه ی کوچکی که از درخت کنده بود سنتور میزد و صدای پس زمینه همین زندگیِ ترسناکمان را مینواخت.مثل او مینوازم.آنطور که دوست نداری.آنطور که عشاقت دوست ندارند.آنطور که جزو زیرشاخه های تو محسوب نشود.بیلاخ! من میتوانم ساز بزنم و پسوندِ گُهِ تو را به همراه خودم نکشم.نقاشی کنم و پسوندِ گُه تو را به همراه خودم نکشم.آواز بخوانم و پسوندِ گُه تو را به همراه خودم نکشم.شلوارم را پایین کشیده،کون لختم را نشان مردم دهم و حتی تاکید کنم پرفورمنس است.اصلا روی کونم چیدمان داشته باشم و یا ویدیو پروجکت کنم.اما اسم گُه تو را به همراه خودم نکشم.کَمی.احمقی.ساده ای.جنده ای.البته که تک تک جنده های روی زمین را به تو ترجیح میدهم.تو به درد نخوری.متوسطی.شبیه سلفی های کم جرئتی که عشاقت آپلود میکنند.اکثرا از نوک پستان هراس دارند و فقط چاک ها و خطِ سنگینیِ پستان را نشان میدهند.پستان های سیلیکونیِ بزرگ را به پستان های متوسط و ترسویت ترجیح میدهم.تختیِ سینه را در نبود پستان ها اصلا.اصلا بریدگی پستان ها را به تو ترجیح میدهم.بریدگی پستان بوی پروانه میدهد.نمیخواهم تو را که هستی و تمام نمیشوی.ساکتی و رنگی پنگی و گوگولی.بوی جوراب میدهی.جورابِ سی-چهل هزار تومانیِ مانده در کفشِ نادر.نمیخواهمت و فرار است راه چاره.کتاب باز کنم و سیفون را رویت بکشم.بابت نفرت پراکنی از حضورِ صلح طلب و مهربانت عذر میخواهم.گفته بودم.دلخور نیستم دیگر،متنفرم.

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 10:50

صفحه بندی