خرید بک لینک
به شروین خراسانزاد

کاش شب ها موضوع بهتری برای فکر کردن داشتم جز مرگ. یاد خاطرات بابک از شیفت های بیمارستانش می افتم. میگفت اکثر آدمهایی که ازش میپرسیدن:«دکتر من دارم می میرم؟» مرده ن.چهار ستون بدنم میلرزید و بابک به راحتی شنیسل سرخ می کرد. من بیست و دو ساله ام و بارها به آدم های مختلفی گفته م که ترجیح میدم به این فکر کنم که امروز چه سایه ای بزنم. یا حداقل به آدم ها بتونم درست پناه بیارم. بدون اون که ناخنم بلند باشه و انقدر در روز به مردن فکر کنم. دوست داشتم قبل از خواب به آدمهایی فکر کنم و نوری روشن شه. نمیشه. آدم ها عموما به دلیل اخلاق نوظهورم، ارث پدر انگار ازم طلب دارن. به من انگ کینه ای و بداخلاق میزنن و بعد حتی چشم اندازی از دوردست به من میدن که توی اون چشم انداز، من رو لایق سلام کردن هم نمیدونن. چندین بار با چندین نفر خواستم سر و کله بزنم که «خب با این توصیفات، تو کینه ای هستی نه من!» ٬ دیدم اعصابم نمیکشه. ملال دیگه از شرت و سوتین گذشته و به زیر پوست و داخل ناف رسیده.گفته بودم از شیش ماه اول سال متنفرم.هستم.دوست دارم شب ها به راحتی چشم هام روی هم بیفته، گرم و راحت تا صبح برسم و خواب هم نبینم. هیچ چیز. حتی بهترین خواب رو هم نبینم. من از دیدن سربازهای مثله شده و خونواده ی مرده و مردهایی که اذیتم میکنن و آدم هایی که دنبالمن توی خواب خسته شدم. چرا رها نیستم؟ چرا زشت ام؟

فقط همین که چشم روی هم گذاشتم و یادت افتادم بعد از مدت ها و سردردی اومد و به سرم زد مقام گوش کنم تا صبح، کمی نجاتم داد و نور بخشید.به بهروز شیدا پیام دادم که میخوام بیام کلات.میرم.میخوام برم بالاخره ببینم و بگردم پیِ تو و پدرت.شاید یه الاغی اونجا بود که درخت پرتقال کاشته باشه.
دوست دارم مثل انتهای همه ی نامه هام، دم از بهبود بزنم. ولی تازه مرگ ایوان ایلیچ رو تموم کرده م و بهبود کلمه خنده داریه الان برای به کار بردن. چند روز که بگذره، به عنوان پینوشت، اضافه میکنم که حالم خوب میشه بالاخره و زر زر هایی از این دست.

+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۱/۱۴ ساعت توسط حانیک  | 

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1397 ساعت: 5:58

صفحه بندی