کاش شب ها موضوع بهتری برای فکر کردن داشتم جز مرگ. یاد خاطرات بابک از شیفت های بیمارستانش می افتم. میگفت اکثر آدمهایی که ازش میپرسیدن:«دکتر من دارم می میرم؟» مرده ن.چهار ستون بدنم میلرزید و بابک به راحتی شنیسل سرخ می کرد. من بیست و دو ساله ام و بارها به آدم های مختلفی گفته م که ترجیح میدم به این فکر کنم که امروز چه سایه ای بزنم. یا حداقل به آدم ها بتونم درست پناه بیارم. بدون اون که ناخنم بلند باشه و انقدر در روز به مردن فکر کنم. دوست داشتم قبل از خواب به آدمهایی فکر کنم و نوری روشن شه. نمیشه. آدم ها عموما به دلیل اخلاق نوظهورم، ارث پدر انگار ازم طلب دارن. به من انگ کینه ای و بداخلاق میزنن و بعد حتی چشم اندازی از دوردست به من میدن که توی اون چشم انداز، من رو لایق سلام کردن هم نمیدونن. چندین بار با چندین نفر خواستم سر و کله بزنم که «خب با این توصیفات، تو کینه ای هستی نه من!» ٬ دیدم اعصابم نمیکشه. ملال دیگه از شرت و سوتین گذشته و به زیر پوست و داخل ناف رسیده.گفته بودم از شیش ماه اول سال متنفرم.هستم.دوست دارم شب ها به راحتی چشم هام روی هم بیفته، گرم و راحت تا صبح برسم و خواب هم نبینم. هیچ چیز. حتی بهترین خواب رو هم نبینم. من از دیدن سربازهای مثله شده و خونواده ی مرده و مردهایی که اذیتم میکنن و آدم هایی که دنبالمن توی خواب خسته شدم. چرا رها نیستم؟ چرا زشت ام؟
فقط همین که چشم روی هم گذاشتم و یادت افتادم بعد از مدت ها و سردردی اومد و به سرم زد مقام گوش کنم تا صبح، کمی نجاتم داد و نور بخشید.به بهروز شیدا پیام دادم که میخوام بیام کلات.میرم.میخوام برم بالاخره ببینم و بگردم پیِ تو و پدرت.شاید یه الاغی اونجا بود که درخت پرتقال کاشته باشه.
دوست دارم مثل انتهای همه ی نامه هام، دم از بهبود بزنم. ولی تازه مرگ ایوان ایلیچ رو تموم کرده م و بهبود کلمه خنده داریه الان برای به کار بردن. چند روز که بگذره، به عنوان پینوشت، اضافه میکنم که حالم خوب میشه بالاخره و زر زر هایی از این دست.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی