از کج و کولِگیِ تمام ِ «بِیب» هایی که به اولاد ذکور خلق چسباندم،شرمنده ام.«بِیب» هایی با لهجه خاورمیانه ای و چرب،انگار که شیره از گوشفیل یا زولبیا بچکد و صدای اذان بپیچد و بعدش هم،ربنا،اغفر لنا ذنوبنا.شاید برای توجیه،اثر کند اگر بگویم بلد نبودم چه خطاب کنم نره غولهای چسبنده به پوست ام را.آنها هر چه بودند، «بِیب» نبودند.معمولی هاشان که دهه شصتی و عموما اصلاحاتچی بودند. به سی-سی و خرده رسیده و سالها کس موش چال کرده،کارشناسی صنایع پشمیجات گرفته و نگرفته، «هنری» محسوب نمیشدند و ناراحت از استعداد کشف نشده،با لباس های کس و شعر تاناکورا که سگ نمیپوشد و نوشتن در نشریاتی که سگ نمیخواند و فعالیت های نعل و میخیِ سیاسی، یا در بدترین حالت با گرفتن گیتار برقی به دست و بازاجرای قطعاتِ سگ متال،خودشان را ارضا میکردند.غیر معمولی هایشان هم که «خرید بزن بکشیم زیرش» و ساعتها زل زدن به چیزهایی که میشد زل نزد، مثل دیوار و برگ مشخصی در درخت مشخصی.و چاینا وومن و بلوند رد هد.اصلا تو بگو غرقه در امرسون،لیک اند پالمر.به هرحال «بِیب»ای که دم کونشان چسباندم،به تنشان زار میزد.آنها نهایتا «عجیجم» بودند و در دهانم نمیچرخید این.
به هر صورت از «بِیب» های نامتجانس و بدقواره ی گفته پشیمانم و دلم میخواهد این ها را تو بشنوی.همین الان که اصلا حال ندارم حرف بزنم.حال ندارم کاری بکنم.حتا حال ندارم بشنوم چه میگفتی.تو زیبایی و نیازی به این نیست که نزدیک بیایم یا دور شوم.تو. زیبایی و نیازی نیست شرت صورتی تنت کنم که از شدت نر بودنت در ذهنم بکاهم.تو زیبایی و بی جنسیت.تو «بِیب»ِ بدقواره نیستی.تو گذرنده ی زیبای ساکتی که برای حرف زدن با تو حوصله ای نمانده.همین که زیر چشمی از دور.همین.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی