خرید بک لینک

تنها کرگدن ها بازمیگردند و برای گذشتگان سری تکان میدهند

با دست راست آب میریخت و با کف دست چپ سنگ را میشست. آنکه میشست مادرم و آنکه زیر سنگ خفته، پدرم. انگشتم را روی منحنی های کنده کاری شده کشیدم. انگشت بر «ح» که کش میامد و به میم میرسید. خوب که سنگ را شست، گلایل ها را روی سنگ گذاشت و حروف پنهان شدند. تنها دالِ آخر بود که از لای برگها بیرون زده بود. آنکه سنگ میشست نشست و به آنکه زیر سنگ خفته خطاب کرد. این که من و فلانی دلتنگت بودیم. عذر خواهی از این که پنجشنبه ی قبل سر به او نزدیم. کمی از احوالات من و خودش در خطابه گفت و این که نباید آن استخوانهای پوکِ زیر خاک خفته، نگران ما شوند. هنگام بازگشت، شوینده ی سنگ در سکوت و من هم. صدای موسیقی همیشگی. همانها که عاشقند و کسی را میپرستند و بدون لمس حضور کسی، میمیرند. همان صدا از گورستان تا به خانه و خواب. که بیدار شدم و غذایم سرد بر زمین کنار بستر. شوینده ی سنگ را صدا زدم. جوابم داد که بروم در اتاق. در زدم و وارد. لخت بود و پاهایش باز. عرق کردم و چشم بر سنگ های زمین. گفت نگاهش کنم. کردم. به زیر شکم اش اشاره کرد. زیرِ ناف.گفت نگاه کنم. کردم. گفت بروم جلو و رفتم. گفت زانو بزنم و زدم. سرم را از میان دوپا گرفت.سفت و محکم. درد پیچیده در سر و عرق شرم. دهانم را به دهانه رحمش چسباند و فشار داد.محکم فشار داد. محکم تر.حالا سرم کامل داخل رحم بود. گرم و تاریک و نرم. از بیرون صدا زد که «حالا بقیه ی راهو خودت برگرد». برگشتم. شانه ها اول و بعد دست ها. تنه و در نهایت پاها. حالا به تاریکی سلام میکنم.

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:49

صفحه بندی