اولین کسی که بعد از یک سال و خورده ای نگاه کردن به خیابون از پشت شیشه های کافه،متوجه من شد، حامد بود. اون توی عینک فروشی رو به روی کافه ی ما کار میکرد. کافه طبقه دوم بود و دیوارِ خارجی نداشت. شیشه بود. شیشه ها درواقع ویترینِ مانتو فروشی ای بودن که مال مستاجر قبلی ملک بود. اونجا تازه از مانتو فروشی تبدیل به کافه شده بود که رفتم اونجا کار کردم. هیجده نوزده ساله، ترم یک و دو ی دانشگاه. موهام کوتاه بود و دو سه بار یه زنِ ترسناک که مشتری کافه بود،با خنده بهم گفته بود که شبیه پسرا ام.
کافه که خلوت بود می ایستادم دم شیشه و خیابون رو نگاه میکردم. همیشه ترافیک بود و همیشه چند تا پسر بچه شیشه جلوی ماشین های تو ترافیک رو پاک میکردن و فحش میشنیدن. البته هیچ وقت از پشت شیشه های کافه ی طبقه دوم، فحش های راننده ها به بچه های کار رو نشنیدم.اما دست های راننده رو می دیدم که از پنجره بیرون میومد و حرکاتی میکرد. حرکاتی به این معنی که :«نکن!نمیخوام شیشه م رو تمیز کنی.»
تمام این یک سال و خورده ای که از پشت شیشه به خیابون نگاه میکردم،آدم هایی توی خیابون و پیاده رو راه می رفتن و متوجه من نمیشدن. عینک فروشی ها رو نگاه میکردن،وارد سفره خونه های سنتی یا کافه ی رو به رویی می شدن. یکی دو بار هم چند تا نوجوون گوشه دیوار سیگاری کشیدن و دیدم شون. اون ها من رو ولی نه.
نزدیک به یک سال توی اون کافه کار کردم. بعد اومدم بیرون.موهام بلند شد و بیست و دو ساله شدم. دوباره برگشتم. دلیلش فقط بی پولی نبود. دنبال قسمت های جوون تری از خودم بودم که اونجا مونده بود. قسمت های جوون ترم که نسبت به هر چیزی که می دید،رغبت بیشتری نشون می داد.
میخواستم به رسم دو سه سال قبل، دوباره چندین ساعت توی هفته م رو قربانی کنم توی اون کافه.
حامد هم یادگاریِ همون روزهای قدیم تر بود. عینک فروشی کار میکرد. هر روز و هر شب توی مغازه بود. گاهی برای پک زدن به وینستون اش بیرون میومد. یا هم چند وقت یه بار سری به کافه میزد و چایی میخورد.
چند وقت بی خبر ازش بودم تا برگشتم کافه. آخر سالی. وایساده بودم و به بچه هایی نگاه میکردم که سعی دارن شیشه جلوی ماشین ها رو بشورن توی ترافیک. کافه ی رو به رویی هم تبدیل شده بود به یه فروشگاه زنجیره ای. درخت های برِ خیابون هم شکوفه داده بودن اما عید نبود. چند روزی تا عید داشتیم.
یادم نمیاد به چی فکر میکردم. فقط می دونم که میگرن داشتم و اون روزها به هرچیزی فکر میکردم،نهایتا می رسیدم به این که :«بالاخره می میرم یه روزی.»
یهو دیدم کسی برام دست تکون میده. سیگار به دست. حامد بود، اومده بود بیرون که سیگار بکشه. حس کردم مرئی شدم. لبخند زدم و دست تکون دادم. اشاره کرد که:«حواست کجاست؟»
یه میدل فینگر نشونش دادم و بعد از این که متوجه شدم که داره می خنده، اشاره کردم که بیاد بالا که براش چایی بریزم. فکر کنم کار براش پیش اومده بود. چون نیومد .
برچسب:
نویسنده: علی صالحی