شماره سیزده از مجموعه نامه هایی برای دیار فیروز میرزایی
رستاخیز دستهای از آستین بیرون آمده.کف دستها همه رو به بالا و کرخت. همه سوزنی در رگ. دستهای چاق و لاغر. سفید و سبزه.یکی در میان و چپانده شده در اتاقی تنگ که سپیدی دیوارهاش چشم را میزد.زن تخت بغلی پرسید «خانم این که تموم شد میشه یکی دیگه بزنین؟» پرستار پرسید چرا؟ «چون تا سرم تموم میشه بدحالی شروع میشه» و دختر تخت رو به رویی که تقریبا پاهامان مماس بود، برگشت و لبخند به من زد. لبخندش زیبا بود دیار. شبیه به چیزی نبود. لبخند بی رمقی بود که ترجمه اش در ذهنم، به گریه م انداخت. کسی پرسید روزه بودی؟ گفتم که نه. البته نیت اگر میکردم به حسابم زده میشد لابد. کسی پرسید مامانت کو؟گفتم که خانه. کمی زر زد و من دیگر فقط به آینه ی دیوار رو به رو خیره شدم که قابی از پرده ی گلدار بدرنگ پشت سرم را نشان میداد. سلام دیار.زنی سمت چپم لرز گرفت و دکتر بالای سرش آوردند.چیزی از رگ ها. یادآوری. چیزهای شنیده. کثافت گه.هرزه.خاله زنک. پتیاره. برو گمشو بیرون از جلوی چشمم. برو گمشو تو خیابون. برو گمشو نبینمت. برو کثافت. برو. کجا بودی تا حالا؟ عوضی پارانوئیدی.خاک بر سر حقیرت. کثافت لجن. برو گمشو نبینم ریخت نحست رو. سرِ پناه گرفته زیر لحافم. کف پای کثیفم.لرز دستم. لبخند دختر تخت رو به رویی.سفید شد دوباره.من دیگر صاحب لبخندی کمرنگ و بزرگ شده بودم.سلام دیار. از درد بازویم مینویسم. حالا که درد هست و در بیداری هم. زنی که چادرش داشت می افتاد، دست به صورتم که کمی کثیف و خیس بود کشید.به لبخند گفت «دلت نگیره» . گفتم نگرفته.چیزی جز منگی نبود. چند کلمه از خدا گفت و تکذیب هم نکردم. دست به موی بافته م زد و گفت زیبا هستم. تشکر کردم و باز خیره به دختر رو به رو که خوابش برد و بعد سرم زن بغلی که تمام شد و زیرلب گفت «تموم شد، یعنی بازم شروع شد»
برچسب:
نویسنده: علی صالحی