خرید بک لینک
اخطار:این نوشته ممکن است حاوی کلماتی باشد که حالتان را بهم بزند.

ریدن به مثابه رفتارِ ترس زده

دستشوییِ اول:خانه خودمان

مهمانی خانوادگی.پناه میبرم به کاسه توالت، از شرِ خودِ رانده شده ام.خودِ رانده شده ام، بی آنکه کسی گفته باشد «رجیم».کسی گفته باشد «تو رجیمی».من که رجیمم و میدانم.دستهایم هم رجیمند.پاهایم.کتف هایم و لوزالمعده ام.معده ام.روده ام.سوراخ کونم هم رجیم است.مهمانی خانوادگی.حرف هایی که من مخاطبشانم همیشه زود و بدون انتظارِ جواب گرفتن، تمام میشوند.در مهمانی های خانوادگی،با من فقط مونولوگ برقرار میشود.دیالوگی شکل نمیگیرد.کسی سوالی میپرسد که جوابش را گوش نمیکند.یا من به نکته ای اشاره میکنم که کسی نمیشنود.انزجار و سرکوب توامان.دست خودم دوباره میآید یقه ام را میگیرد.به خدا که تقصیر من نیست!به خدا که نیست!
پناه میبرم به کاسه توالت، از شر خودِ رانده شده ام.شیر آب گرم را باز میکنم.من همیشه یُبس ام.مادر پیشنهاد آلو و سیب زیاد داده است.معده ام میسوزد.روده هایم میپیچند.سوراخ کونم باز و بسته میشود.نمیرینم.رفتارِ ترس زده تا آنجا که حتی به روده ها برسد.حالم از زندگی بد شده است.
شاشیدن به مثابه نگرانی

دستشویی دوم: دستشویی کافه

شاش دارم.نگرانم.سه بار در یک ساعت از سر میز تا آنجا رفته ام و توجه بچه های کافه را جلب کرده ام.من زیاد میشاشم و نگرانم.پررو هم هستم.شاش از نگرانی دارم.نگرانی از نمیدانم چه.به خودم میگویم راحت شاشت را بکن.کونت را روی توالت فرنگی مناسبِ مدرنِ خوش استیلِ این کافه ی تازه افتتاح شده گذاشته ای.شاشت را درست بکن.همانطور که روی کاسه نشسته ام، خم میشوم و سرم و لچکِ روی سرم را توی دستم میگیرم.صدای موزیک کافه میآید تو.خجالت از کون لختم نمیکشم.موزیک کلیشه ای.موزیکِ مبرهن.موزیکی که توی کافه میشنوی.سرم درد میگیرد کمی.پاهایم گز گز میکند.کسی محکم در میزند.دوست ندارم برگردم توی کافه.
«کاش نگرانی بذاره بفهمم چی شد حداقل»

اسهال به مثابه ناتوانی در ارتباط

دستشویی سوم:جایی شبیه به خانه کسی غیر از خانه من

بیرون سروصداست.خنده های بلند.من اسهالم.کسی دست بر گردنم انداخته و بوسیده.خواب دیدهام.معده ام میسوزد.غر و غر میکند.از معده چیزی از معده چیزی از معده چیزی شبیه به نارنجی و گدازان.به خدا عرق نخورده ام آقا.اسهالم.گلوله های آتش از معده به روده ام شلیک میشود.از روده هایم میترسم.صدای خنده آدمهای بیرون میآید.نمیتوانم بخندم ولی.غمگینم میکند.آنها میخندند و من اسهالم.آنها میخندند و من مجبورم بگوزم.درد بیشتر میشود.آنقدر که رانم را نیشگون میگیرم.دلم میخواهد گریه کنم.گریه کردن بخاطر اسهال ترسناک است ولی.نمیکنم.

استفراغ به مثابه روزنه رهایی بخشی

دستشویی چهارم: خانه ای از خانه های کسانی که میشناسم

ایندفعه فرق میکند.زانو زدهام جلوی کاسه توالت.شبیه به مناجات.چشم هایم سفید شده و میدانم که شده.اول کمی آب دهانِ رقیق شده میریزد پایین و فک سفت میشود، بعد نفس حبس میشود و قربانی ام را پیشکشِ بارگاه میکنم.با سرِ خمیده.از معده ام که بیرون میآیند و روی سرامیکیش میریزند،جواهراتش خود به خود روی شیب سنگینی میکنند و به سمت روزنه میروند.من مناجات میکنم.لوله ای که معده را به دهانم وصل میکند سوخته است.حتا تاول حس میکنم.دوباره چشمم سفید میشود و دوباره استفراغ.چیزی نمیفهمم.میخواهم از سوراخ توالت بروم پایین.بیرون از اینجا بیشتر از این حرفها گه خورده ام.دوباره استفراغ و دوباره.کسی در میزند و حالم را میپرسد:
-خوبم
به فکر فرار از هواکش میفتم.شب است.همه جا شب است.روزنه میخواهم که نوری بدهد.داکت حمام.داکت حمام خانه مان.آه از روزنه های نور داکت حمام خانه مان.آه از خرچسونه ها و روزنه های نور داکت حمام خانه مان.آه از فاضلاب و خرچسونه ها و روزنه های نور حمام خانه مان.کاش حمام خانه مان بودم.دوباره استفراغ.چیزی هم نمیآید.مایع.زرد.چشم هایم سیاهی میروند.به سفیدی اما فکر میکنم.باید به امید روزنه ای در توالت را باز کنم.این بتِ سرامیکی هم حاجت روایم نکرد.بلند میشوم.زانویی نمانده.کلید در را میچرخانم.
-سلام.من حانیکم.من یه جور دیگهام.

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 10:50

صفحه بندی