-پنیر دودی یه کم تو یخچال مونده.یه شیشه آبجو هم هس.غیر اون هیچی ندارم.میتونی زنگ بزنی غذا بیارن.شماره رستورانا با اشتراکاشون تو کشو دومیِ اینه...ایناها.اینجاست.میتونیم اگه دیدی حالشو نداری تا هارملین بری،بمونی همینجا صبر کنی بیام ناهارو با هم بخوریم بعد بری.
یه کم خودشو تو آینه ورانداز کرد و دامنشو صاف کرد و رفت.درو که بست،من موندم همونجا،تنها،زیر پتویِ خیلی نرمش و یالای سرم هم، تابلوی «پرتره زن خبرنگار»ِ اتودیکس.
روم نمیشد از زیر لحافش بیام بیرون.با اون آلتِ شُلم که دیلینگ دیلینگ میخواست تکون بخوره و منو جلوی همه ی تابلوها و مجسمه های لعنتی خونش خجالت زده کنه.همه شون میتونستن ببینن.قسم میخورم که میتونستن.
یه کم به اینکه شرتم رو دیشب کجا انداختم فکر کردم.ولی یادم نمونده بود.فقط شلوارم رو میدیدم که روی میز تحریرش بود و برای رسیدن بهش،باید بلند میشدم.
یکی دوساعت همونجور خواب و بیداری غلط خوردم تا بالاخره قبول کردم که اون تابلوها و مجسمه ها،نمیتونن ببینن. و حتی اگه هم ببینن، مالِ تو خیلی چیزِ مالی نیست که یادشون بمونه.قطعا اینجا هم مردِ لخت با وضعیتِ من زیاد در رفت و آمد بوده.با اینکه فکر به این مساله، که حتی برای یه سری اسباب تزیینیِ خونه هم چیز جالبِ توجهی نیستم،ناراحتم میکرد؛ولی همین فکر باعث شد لحاف رو کنار بزنم و بلند شم و از میون چشم های مجسمه های مختلف و فریدا کالوی پتیاره که همه جا زیرنظرم داشت، به آشپزخونه ش پناه ببرم.اونجا حداقل فقط یه فریدا کالو بود که میتونستم دست بندازم و برعکس بذارمش رو تاقچه ی دم پنجره،که دیگه قیافه تخمی شو نبینم.
توی یخچالش،همونطور که وعده داده بود،یه کم پنیر دودی و آبجو بود.قاپشون زدم و رفتم دنبال شرتم.توی حموم،روی بند پیداش کردم.ورش داشتم تنم کردم و رفتم توی هالِ دو وجبیش،رو کاناپه ولو شدم.تلفن خونه ش چند باز زنگ خورد و یه زنیکه ای با لهجه آلمانی پیغام گذاشت که وقت دکترِ نمیدونم کجاش عقب افتاده،چون دکتره باید برای یه فستیوالِ مهم،یه هفته بره پاریس.
نشستم یه سیگار پیچیدم کشیدم و آخرین قلپ های آبجوهه رو خوردم.لباسامو از گوشه کنار خونه ش جمع کردم و برای آخرین بار،به فریدا کالو های آویزون از در و دیوار نگاه کردم و فرار کردم.در که بسته شد،فهمیدم سویشرتم مونده اون تو و حتی نمیدونم دقیقا کجای خونه شه.کلید نداشتم.بیخیال شدم و دکمه آسانسورو زدم.
توی خیابون اصلی،همونجوری که داشتم از سرما یخ میزدم،بهش مسیج دادم که :«خیلی بهم خوش گذشت،دمت گرم.»
و تا برسم هارملین،به چیزهای مختلفی فکر کردم،پیتزا،شاخص بورس،ممه و اینکه گینزبرگ هیچ هایکوی خوبی نداره.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی