خرید بک لینک
همین که فقط بماند در یاد که چه دیده ام. که روزی پیراهنم را به دختر کوتاه قدی بدهم

« ببخشید، لباسامون فکر کنم جا به جا شده خانم»
دختر کوتاه قد گفت و خجالت زده لخت شد و لباس گشاد و بلندش را داد به من. لباس من تنگ.نیمه برهنه. سرباز بلند خندید و با نوک تفنگ به گونه دختر زد.
«ما کوتوله ها رو نمیکنیم.»
دختر گفت میداند.گریه کردم و لباس دختر را پوشیدم.سرباز زیپ را بست.به من گفت که شانس آوردم و اتاق را ترک کرد. دختر هیچ دیگر نگفت. رفت.گریه بند نمیآمد.لباس دختر به تن جایی پناه گرفتم.دو نفر آمدند تیراندازی. همه مردیم.من از این خوشحال که دختر نبود،مُردم و سیاهی. عیبی ندارد.فقط همین که کاش لحظه ای تلفن همراهم را می دادند خبر بدهم که مامان نگرد. من مرده ام.
بیدار هم که شدم تمام نشد. دنبال دختر کوتاه قد میگردم. همه نور ها از او. همه رهایی ها. همه.

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 10:50

صفحه بندی