بله دیار. امشب هم منم. کرخت. تمام روز مسکن و خواب.یک سَری به بیرون و منگ نشسته در ماشین کرایهای تا خانه.صدای ضجّه دختر بچه ای پشت ترافیک و موسیقیِ ناهمگن با صداش. نور سبزِ کله پزی ها و حروفِ قرمز و نارنجی ای که کلمهی «هات داگ» را با اتصالشان میسازند و بهسرعت از جلوی چشمم میگذرند.تقریبا گرسنهام و خونین.شکمم از چند لیوان چای نبات و چند شکلات بد کیفیت ایرانی پر.آشنای دوری داشتم که همین حوالی به یاد آمد.روز، شبیه به امروز بود اما چهار سال قبلتر انگار.تمام روز خواب و مسکن و درد از عادت ماهانه.کسی تلفن کرد که بیایم کافه. آمد دنبالم.مانتو از روی تی شرت قرمزِ رنگ و رو رفته پوشیده بودم.دخترِ بی تعارفی بود. به محض اینکه قفل ماشین را برایم باز کرد،گفت:«چقدر راه خونتون تخمیه حاجی». تخمی هم بود. در راه سیگار کشیدیم و از چراییِ این همه درد از سر عادت ماهانه پرسید. نزدیک به نوزده و بیست بودیم هردو. گفتم که دلیلش را نمیدانم. اما خواهرهایم هم مثل من اند. گفت که شاید کسی را باید داشته باشم. سکس منظم. روزی یک بار یا دو روز یکبار. نخواستم بابت نقض کردن حرفش با جزئیات از تخت خوابم حرف بزنم. چیزی نگفتم. بحث اما دلشوره بود دیار، نه مردها و آلت مردانگیشان که هر روز یا دو روز یکبار. من و خواهرانم هرسه و برای همیشه دلشوره داشتیم و این تنها نقطه ی اتصالمان شاید بود.دیگر ولی ندیدمش. سال بعدش به گمانم ازدواج کرد و الان اتریش شاید. درک فاصله ی یک «نسبتا غریبه». عجیب نیست دیار، اما روزمره هم نیست. متوجهی؟ مثل تو الان دیار. دقیقا انگار تو و من دیار.راننده صدای ضبط را زیاد کرده و نمیرسیم انگار.خیره به نور پنجره های برج های گذرنده، که کسی درحال شام پختن است آنجا لابد. و امتداد صدای ضبط که «بی بی گل فدات بشم، دیگه بی تو خسته م بی بی گل. یه روز از همین روزا، میبینی شکسته م بی بی گل»
خانه میروم. مادر سوپی چیزی گذاشته است احتمالا.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی