من اونا رو یادمه.
با هم تو خونه کردی حرف میزدن،رضا عبدو و امرالله شاه ابراهیمی رو میشناختن و هیچوقت کلمه ی راک به گوششون نخورده بود.اونا کتاب میخوندن و دستشویی که پر بود در میزدن و یه دیالوگ از در انتظار گودو رو میگفتن و چند دیقه میخندیدن.بعد ناراحت میشدن یه جور غمناکی میشستن زمین سیگاری چیزی دود میکردن.
قیافه زناشونو یادمه.باکره ترین زنای جهان بودن و یه غمی که من زبونشو بلد نبودم تو چشماشون بود.
اونا پول نداشتن و سیگارشونو تو ظرف تن ماهی دیشب خورده شده خاموش میکردن و پسره سر شبی یهو فیلش یاد هشتاد و هشت میفتاد.من که یادم نمیاد.پسره مونده تو هشتاد و هشت.بیدار هم نمیشه.یکی از همون باکره ها میگفت:"نصفه شبا بلند میشه شروع میکنه نوشتن تا رو ورقا خوابش میبره.بعدا صب پا میشه میره بیرون ورقا رو نگاه میکنم میبینم به رئیس جمهور و رئیس فلان قوه و چلان نامه نوشته.نامه که حتی نه.یه سری خرعبلاتِ بی سرو ته.بدون فعل."
پسره هنوزم اون عکسِ میرحسین که مشتش بالا سرشه راه راه پوشیده رو از چند زاویه میذاره تو اینستاگرام.
بهرحال من اونا رو یادم نمیره چون من نمیدونستم بیژن یعنی چی.اونا نجدی و الهی و جَزَنی شو بلد بودن.اونا بدون اینکه ساز بزنن صدای تنبور میدادن.حتی اگه یکیشونم از سر حماقت میگفت:"من عاشق رامشتاینم!" یه صدایی ازش میومد بیرون،شبیه مقام قِطار.من اونا رو یادمه.همیشه دلشون گرفته بود و الکلی که با بدبختی پول جمع میکردن و میخریدن هم حتا خوشحالشون نمیکرد.میخوردن یه خنده دو تا خنده میزدن بعد دوباره صدای مقام قِطار ازشون درمیومد.
من اونا رو یادم نمیره.با اینکه سال ها دورم ازشون.سال ها و فرسنگ ها.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی