رونوشت به حانیک،سیزده آبانِ نودوپنج،تهران،کافه قنادی اوریانت
خب،دارم به این فکر میکنم که چی میخواد بشه کلا.من بیست و یک سالمه الان.مُک.اومده م یه شیرینی فروشی توی دروازه دولت.با خودم قرار دارم.منتظرم که برسم.اینجا مال ارمنیاست.من از ارمنیا خوشم میومده.از همون اول.یه جور عجیبی بودن همیشه.قدیمی و عجیب.میگن قهوه ترک هم در واقع قهوه ارمنیه.من که چیزی نمیدونم ولی دارم یه جور شیرینی ارمنی هم تست میکنم.اسمش پروکه.چیز فوق العاده ای نیس.مث قهوه ش.ولی خوبه.من نیاز داشتم که با خودم برنامه کنم.من میشناسم خودمو.از جاهای قدیمی و پایین شهری خوشم میاد.از هرچیزی که مرتبط به ارمنستان باشه خوشم میاد.(منهای لات های ارمنی شونزده متری که هی میگن مراکون مراکون)
من امروز باید به خودم بیژن الهی هدیه بدم و یادی از رفتگان و ناپدید شدگان کنم.از شروین که پونزده سالگی آرزوم بود با هم بریم یه جایی که اسمش ارمنی باشه،شیرینی داشته باشه و یه سری قهوه که نمیدونستم چین.الان اونجا رو پیدا کردم.همونجاییه که باید با شروین می اومدم.ولی خب دیگه یه سال و خورده ای میشه که همه چیز واقعی شده.من خوب شده م یا بزرگ شده م.درست نمیدونم.بهرحال نمیتونم با دوست های ناپدید شده م حرف بزنم.
دلم تنگ شده.اونا قشنگ بودن و من رو اذیت میکردن.حواسم رو پرت میکردن و باعث میشدن با بقیه فرق کنم.فرقِ بد.ولی هنوز اونا یه تیکه از منن.هنوز نمیدونم نوجوان عجیبی بودم یا دلم میخواست عجیب باشم.ولی هرچی ک بود،گذشت.اگه کاف عین بود الان میشست جلو روم و از اینکه «خب،بیست و یک سالت شد،کجا میخوای باشی از این ببعد؟» حرف میزد. چراغا پررنگ میشدن و اون پالتوش هم تنش بود.همون ک یقه هاش رو به بالا ان.مشکی ان.بهش میگفتم کامران فکرشو بکن که سال دیگه تولد بیست سالگیم توی یه شهر دیگه،کشور دیگه باشم.اونم میگفت «فعلا که نه!» و منم میگفتم همش داری جلو خیالبافیمو میگیری.کاف عین خودش خیال بود.بافته شده و تازه،از همون روزِ کتابخونه و هیجده سالگی.تازه دارم میفهمم که چرا حتما باید بعد از قهوه ترک،آب خورد.نه بخاطر قهوه ای شدن دندون،بخاطر اینکه باید آب خورد.باید.ترک دقیقا شبیه عنه.پودر عن رو توی پیچر میریزن و ازش فوم میگیرن.فقط نمیدونم چی باعث میشه که بوی بدی نده.
هدفون رو از گوشم درآوردم به هوای اینکه یکی پشت بار ارمنی حرف بزنه.ولی خبری نیست.حتا یه نفر هست اینجا که روی پیراهنش چاپ شده«یا قمر بنی هاشم» و این اعصابمو خورد میکنه.دلم میخواد یکی ارمنی حرف بزنه.از همون کلماتی که از رونی و کاترین و خیلی های دیگه شنیدم.همون کلماتی که مزخرفترین ارمنی دنیا،تاتا سیمونیان توی آهنگاش میگه.«اوررا اوررا گَل اوروه میناتسای،بولورا بولورا سَنوندا مینانسای،اوزومِن آشخارالینی هماتسای،بون سیرو لوسیرِن تزوروه جانا اینتاهار» ولی فارسی میشنوم.وحتا ترکی.من فقط میتونم به یه ارمنی به زبون خودش بگم«مارمینِس متزولاو،مراکون!» که ینی بدنم یه جوری شد،مادر ج نده!،یا نهایتن بخوام براش تاتا سیمونیان بخونم که نپرسیده اطمینان دارم که حالش بهم میخوره.ولی من دوست دارم.دوست دارم حتما گردنبندم رو که روح الله از یروان آورده رو به یه ارمنی نشون بدم و خودم هم بدونم آدمِ احمقی هستم.خیلی هم.
باید برم حانیک.تولدت مبارک.بیژن الهی رو تو زودترین حالت ممکن برات پست میکنم و اگه یه پسر قشنگ ارمنی دیدم بهت میگم.اصن باهاتون قرار میذارم همینجا.تو کافه قنادی اوریانت.
برچسب:
نویسنده: علی صالحی