خرید بک لینک
به همه ی اتوبوس های نجات دهنده و میم

مهسا گف اون همش توی همه ی اتوبوسا سر و کلش پیدا میشه و نمیتونی ازش خوشت نیاد.من خندیدم.گفتم «کس نگو.همش تو کدوم اتوبوس؟مگه مسیرش به چنتا خط اتوبوس میخوره؟»
من و مهسا تو آموزشگاه همیشه بعد از کلاس صبح میرفتیم طبقه بالا ناهار می خوردیم و سیگار می کشیدیم و مهسا پسره رو دید میزد.پسره خوشگل نبود.خوش تیپ هم نبود.اصلا هیچی نبود.یه پسر بود فقط.من فقط سر کلاس نقد فیلم می دیدمش.حرف نمیزد.نه با کسی نه سر کلاس.فقط چند وقت یه بار مهسا میپرید تو حیاط خفتش میکرد.یه پنج دقیقه با هم سیگار میکشیدن و مهسا میومد تا دوروز از اون پنج دقیقه حرف میزد.دلم نمی خواست با پسره حرف بزنم.از اینجور آدما بدم میاد.یه جوری رو مخن.یه نگاه از بالا بهت دارن که لجتو درمیاره.همیشه میگفتم:«مهسا یارو فقط خودشو چس میکنه.هیچ ویژگی جالبی نداره!کجاش خوبه؟»مهسا میگفت«نمیدونم.کسخل شدم.»
در دفاع از خودش می گفت آخه تو که نمیشناسیش.منم میگفتم خوش به حال تو که میشناسیش.
یادمه اون روز مهسا ساندویچ شو نصفه گذاشت پیشم رفت پایین که برسه به پسره به یه بهونه ای باش حرف بزنه و یه سیگاری چیزی بکشه.منم خوشحال شدم ساندویچ مهسا رو خوردم.تا ته.یادم نی رف باهاش چند دیقه حرف زد،ولی وقتی اومد بالا اصلا سراغ ساندویچ شو نگرفت.کلی جیغ و داد کرد و گفت که راجب فلان کتاب حرف زدن.منم گفتم «به تخمم.»
همین بود.گذشت.مهسا خیلی زود از ایران رفت و دیگه اتوبوس سوار نشد.دوره های پارسال تموم شدن و دوره های جدید با استادای جدید شروع شدن و از بچه های پارسال آموزشگاه همچنان من و پسره مونده بودیم.چن وخ یه بارم پسره رو می دیدم از همون بالا،وقتی یه سیگاری چیزی دستم بود یا چایی میخوردم.اونم سیگار دود میکرد.تنها بود.هفته پیش دلم هوای مهسا رو کرد.واستاده بودم دم پنجره بهمن دول میکشیدم و پسره رو دید میزدم.به مهسا مسیج دادم که«جات خالی،کراش پارسالت هنوز میاد همین پایین.» اونم خنده فرستاد.یهو ویرم گرفت برم پیش پسره.چاییمو نصفه گذاشتم و از پله ها رفتم پایین.هنوز واساده بود اونجا.سیگارش داشت تموم میشد.رفتم بغلدستش واستادم سیگار دراوردم.قدش ازم کوتاهتر بود.از پایین نگام کرد.یه جوری که یعنی «مزاحممی!» منم گفتم «فندک داری؟».یه فندک زرد درآورد و گرفت دم سیگارِ دم لبم.آتیش گرف.بعد فندکو گذاشت تو جیبش و رفت.حرف هم نزد.
به مهسا مسیج دادم:«برجِ عنه یارو!» جواب داد:«کی؟» گفتم:«نمیدونم.کسخل شدم.» دیگه جواب نداد مهسا.منم رفتم تو کارگاه.
برگشتنی سوار اتوبوس شدم.اتوبوسی که انقلاب رو به گیشا وصل میکرد.دو تا ایستگاه بعدش پسره سوار شد.تو قسمت مردا جا نبود.وایساد دستشو ک رفت به میله بالاسرش و بهم زل زد.پنج شیش تا ایستگاه بعدشم پیاده شد.خنده م گرفت.اتوبوس.
فردای اون روز هم بارون اومد.و روز بعدش هم.و روزهای بعدش حتی.و تمام این روزا،اتوبوس سوار شدم.همه ی جاهایی که باید میرفتم رو با اتوبوس رفتم و پسره هم سوار همون اتوبوسا میشد.یه چیزی شبیه فیلم بود.سوار اتوبوس میشد و وایمیساد نگام میکرد.تعقیب و گریزی در کار نبود.فقط همه چی عجیب بود.
امروز هم بارون اومد.سوار اتوبوس شدم و اومدم آموزشگاه.پسره رو تو اتوبوس ندیدم.نگران شدم.منتظر بودم کلاس تموم شه برم پشت پنجره.وقتی رفتم،بود.کاپشن جدید پوشیده بود و تکیه داده بود به دیوار حیاط.رفتم پایین پیشش.حس کردم منتظرم بود.گفتم«امروز چرا تو هیچ اتوبوسی نبودی؟»
گفت:«امروز با تاکسی اومدم چون.» بعد نیشش واز شد.یه سیگار تعارفم کرد و فندک زرده شم درآورد. دیگه هیچی نگفتیم.سیگار کشیدیم و من برگشتم بالا دم پنجره.به مهسا مسیج دادم«از یارو خوشم اومده.» جواب داد« از کی؟» گفتم«نمیدونم.کسخل شده م.»
داره بارون میاد.نشسته م تو ایستگاه اتوبوس و دارم شیرکاکائو میخورم.هنوز اتوبوس نیومده...

برچسب: زندگی خسته کننده,زندگی خسته کننده است خودت میدانی,زندگي خسته كننده,زندگی برام خسته کننده شده,اس ام اس زندگی خسته کننده, نویسنده: علی صالحی تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 5:18

صفحه بندی