به پ.س،با احساس رجالگی و خفت تو اینو نمیخونی پین سین.برا همین دارم مینویسم.تو اصن همیشه منو یاد نوشتن انداختی.خیلی وقت بود یادم رفته بود بلدم بنویسم.بلدم بخونم.شده م از این کولی دوره گردا که سازشونو میگیرن میبرن اینور اونور برا خودشون بداهه میخونن و سواد هم ندارن.پین سین تو برام شعر خوندی،داستان خوندی.تو سعی کردی صدای تو دماغیتو پنهون کنی و با قشنگ ترین و آلن دلونی ترین صدا برام داستان بخونی.تو برام هزارصفه نوشتی که من فقط دو صفه شو خوندم و به دروغ بهت گفتم همه شونو خونده م و بعد شیش ماه کل اتاقمو زیر و رو کردم و نوشته هات رو پیدا نکردم.همه ی اون نوشته هاییت که راجب یه دختر بود که بهترین دختر جهان بود.و من بعد از خوندن صفحه دوم همشون میگفتم :"عق!" و تو صورتت لبخند میزدم.من هیشوخ ازت تشکر نکردم برای تمام اون صفحه هایی که من توشون تبدیل میشدم به بهترین آدم جهان.هیشوخ ازت معذرت نخواستم برای اینکه هروقت دیدمت قبل از هرچیزی شیکمت و صدای تو دماغیت رو مسخره کردم و هیشوخ اون غمو ندیدم تو چشات. پین سین من همیشه مسخره ت میکردم.احساساتی بودنت رو مسخره میکردم.اینکه توی مترو با آهنگ "تو بیو تی مو بنشین" گریه کردی و دماغت عجیب ترین صداهای ممکن رو میداد،اینکه سعی داشتی ثابت کنی که چشمام خیلی خوشرنگه و اصلا هم مثل بقیه آدما قهوه ای و تخمی و کپی پیست شده نیست،ولی به نتیجه نمیرسیدی،همه ی اینا رو مسخره میکردم.من به ناراحتی هات میگفتم "چس ناله" و به احساساتت میگفتم :"خز". پین سین.چون نمیخونی شون دارم مینویسم.باید ازت عذر بخوام پین سین.باید ازت عذر بخوام.تمام این مدت لنگ دراز کردم و زر زدم و زر زدم و زر زدم.هیچی نخوندم.هیچی نگفتم.همه ی روزامو گذروندم.مثل لقمه ای که نجوییده قورت داده باشم و لای کتابایی که بهم داده بودی رو باز نکردم و اون ظرف فیروزه ای قشنگه رو هم مامانم ازم کش رفت.من تو رو پرت کردم بیرون پین سین.از پنجره اتاق،از تو کتابخونه م،از کمد دفتر کتابام،از اون کافه آشغاله که پاستا هاش هم هیچ فرقی با بقیه نداشت،پرت کردم بیرون و اصلا هم یادم نموند.فکر نکردم به چیزی.پین سین.حالا که نمیخونی دارم انقد رک میگم که نصف آدمایی که به سرنوشت تو دچار نشدن و نگه داشته شدن،از همون اول باید می افتادن بیرون.هیچکدوم مث تو کتاب نمیخوندن،هیچکدوم مث تو براهنی،نجدی،رویایی،رحمانی رو نمیشناختن.هیچکدوم مث تو زنده نبودن.از ریخت و قیافه همه شون فرصت طلبی میبارید.هیچی نبودن.چن تا دست و پا و کیر و و کس و کون و ادا و اطوارهای ضمیمه شون.کفتارا.کفتارای خوش لباس و "کول".و من داشت یادم میرفت همه ی چیزایی که بهم گفته بودی.همه کلمه هایی که بهم یاد داده بودی. داشتم کتابخونه مو تمیز میکردم که "موسیقی شناسی" رو دیدم.همون کتابی که روز تولدم با خط خرچنگ غورباقه برام نوشته بودی که "هر چیز در دنیا هدفی دارد و هدف منِ شانزده ساله از خرید این کتاب آن هم از کتابفروشی کنارِ مقبره ابوعلی سینا،هم لابد این بوده که یک روز،این کتاب در دست های تو آرام بگیرد."دوست ندارم راجع به حس بدی که نسبت به خودم داشتم حرف بزنم.فقط احساس کردم باید ازت عذر بخوام پین سین.باید ازت عذر بخوام.گرچه،مطمعنم که هیچوقت نمیام پیشت و توی صورتت نگاه نمیکنم و نمیگم که:"من واقعا احمقم.من رو ببخش." من خودمو میشناسم پین سین.میدونم دوباره میخندی و من هم از صدای خنده ی تودماغیت خنده م میگیره...